#سولمیت
#سولمیت_پارت_172

طرح گل های نقره ای روی آینه ها یادم بود. دو تا گل که به صورت خمیده از ریشه و گلبرگ بهم وصل بودند و وسطشون KW نوشته بود.

- این تصویر که ناواضحه ولی به نظرم آره! شبیه اون آینه هاست..

گوشی رو گرفت و تصویر دیگه که واضح شده ی همون عکس بود رو نشونم داد

- این تصویر رو با نرم افزار واضح کردیم. طرحش دقیقا همونه!

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم: خوب لابد از اون مرکز توریستی خرید کردن! این که مورد مشکوکی نداره!

- این طرح آینه ها فقط تو آینه های زیرزمین شیشه ای پیدا شدن. تو هیچ مرکز خریدی این طرح آینه وجود نداشته.

- یعنی این دو نفر زیردستای پدرم بودن که همون روز فرار کردن؟

سرش رو تکون داد و گفت: آره. پدر و زن بابای حسام.. احتمالا پدرت خواسته اون روز حواسمون رو پرت کنه تا این دو نفر فرار کنن!

نگاهم رو به زمین دوختم و با یادآوری حرفی که حسام بهم زد مردد گفتم: راستش حسام اون روزی که برای چند دقیقه به هوش اومده بود بهم گفت پدرم بی گناهه.

امید چشماش گرد شد و گفت: چی؟ چرا همچین چیزی رو بهم نگفتی؟

- مطمئن نبودم درست شنیده باشم! بعدش هم که دوباره رفت تو کما..

آشفته دستی روی موهاش کشید.

- اون آینه هایی که پدرت شکسته در حقیقت وسیله هایی بودن برای ردیابی که به هر جاسوس تربیت شده یکی از همین آینه ها می دادن.. یه جور نماد سازمانشونه. شکستن اون آینه هام حتما دلیلی داشته. شاید برای این بوده که نتونیم ردشون رو بزنیم.

رو بهش گفتم: ممکنه پدر و زن بابای حسام همه ی این نقشه ها رو چیده باشن که ما رو فریب بدن؟

- احتمالش هست ولی دلیل کاری که پدرت کرد رو نمی فهمم. چرا آینه ها رو شکسته؟ چرا بهمون دروغ گفت.. چرا..

romangram.com | @romangraam