#سولمیت
#سولمیت_پارت_171


- باشه. بریم محوطه برام توضیح بده.

قدم هام رو باهاش تنظیم کردم و راه افتادیم. روی نیمکتی توی محوطه نشستیم.

عینکش رو درآورد و رو بهم برگشت. تصویری از توی گالری گوشیش نشونم داد.

گوشی رو ازش گرفتم و روی تصویر زوم کردم.

امید گوشه ی دیگه ی گوشی رو گرفته بود و با انگشتش به عکس توی گوشی اشاره کرد.

- این دو نفر رو ببین.. روزی که دنبال پدرت تا مخفی گاه شیشه ای توی کویت رفتیم. دو نفر مشکوک و با هویت جعلی از کویت به انگلیس رفتن.

- خوب؟

زوم کرد رو دست خانومه..

- این آینه جیبی توی دستش رو ببین!

روش دقیق شدم ولی بازم متوجه نشدم..

ناخودآگاه خنده ی کوتاهی از سر این که هیچی از حرف هاش سر در نمیارم کردم

- امید واضح بگو خوب.. بیست سوالی می پرسی ازم؟ شما پلیسی شم جنایی داری من که نیستم!

پوفی کشید و گوشی رو از دستم گرفت. با انگشت چند ضربه ی محکم به نقطه ای که بهم نشون می داد زد.

- این جا دختر! اینی که برق می زنه شبیه آینه هایی نیست که تو اون اتاق شیشه ای دیدی؟


romangram.com | @romangraam