#سولمیت
#سولمیت_پارت_170
- خانوم بفرمایین بیرون مگه نمی بینین وضعیت بیمار رو؟
بلافاصله متوجه دکتری شدم که داشت با دستگاه به حسام شوک وارد می کرد.
رو به پرستار گفتم: حسام! چی شده؟!
پرستار بدون اینکه جوابم رو بده من رو بلند کرد و به زور به سمت بیرون اتاق کشید.
از شیشه ی اتاق نگاهشون کردم و با به جریان افتادن ضربان قلب طبیعی دکتر خیالش آسوده شد. بیرون اومد و بهم گفت: شما هم وضعیتتون نرمال به نظر نمی آد. چرا ماتتون برده بود داخل اتاق؟
سرم رو تکون دادم: اصلا نفهمیدم کی این اتفاق افتاد..
لب پایینم رو به دندون گرفتم و ادامه دادم: حالش خوب نمی شه؟
- می بینین که فعلا ثبات نداره.. یه مدت زمان می بره که به حالت عادی برگرده تا وقتی اثر شوک هایی که توی آزمایش ها بهش وارد کردن از بین بره.. خدا رو شکر از لحاظ مغزی آسیب ندیده.. سی تی اسکن مغزی رو که گرفتیم و نتایجش آماده شد بیاین اتاقم تا بهتون توضیح بدم.
- چشم
از کنارم رد شد و من نگران به داخل اتاق خیره بودم ولی حواسم بیش تر از حال حسام به حرفی که درباره ی پدرم زد بود...
مجدد حدود ده روز توی کما رفت. وضعیت قلبش به هم ریخته بود. طبق حرف های دکتر دچار آریتمی شده بود و نیاز به ضربان ساز قلبی داشت...
برای نماز به نمازخونه ی بیمارستان رفته بودم. بعد تموم شدن نمازم بیرون اومدم و امید رو دیدم که روبروم ایستاده. این ده روز ازش خبری نبود. جلو رفتم و سلام دادم.
جواب داد: سلام. باید درباره ی پدرت باهات حرف بزنم.
در حالیکه آستین مانتوم رو درست می کردم گفتم: سرنخی پیدا کردین؟
سرش رو به تائید تکون داد.
romangram.com | @romangraam