#سولمیت
#سولمیت_پارت_169
- عجیبه!
رو بهم گفت: سعی کنین بیش تر باهاش ارتباط بگیرین که بهبودیش سریع تر پیش بره.
چشمی گفتم و دکتر من رو با حسام تنها گذاشت.
رو به حسام کردم که خیره بهم بود.
- باورم نمی شه دوباره می تونم سالم ببینمت.. مطمئنم خیلی زود کاملا به حالت عادی بر می گردی.
لب هاش رو تکون داد که حرفی بزنه. آرام و زیر لب چیزی می گفت که من متوجه نمی شدم..
نزدیک سرش رفتم و به دقت گوش دادم..
- پدرت... بی گناهه..
چشمانم از تعجب گرد شدند و بلافاصله بهش چشم دوختم. - چی؟ درست نشنیدم حسام!
گویی حسام هم معذب از فاصلمون باشه چشماش رو بست و دوباره خیلی آروم با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: پدرت بی گناهه.
سرم رو چند باری تکون دادم و گفتم: امکان نداره..
ادامه دادم: پس اون کسی که خودش رو کشت کی بود؟ اصلا بابای من اون جا چی کار می کرد؟
حواسم از حسام پرت شده بود. نمی دونم چند دقیقه درگیر حرفی که حسام زد بودم که متوجه به هم خوردن صدای ضربان قلبش نشدم.. چند تا پرستار و دکتر به اتاق اومده بودن.
پرستاری با دستش شونه ام رو تکون داد و من رو به خودم آورد
romangram.com | @romangraam