#سولمیت
#سولمیت_پارت_168

نگاهم به سمت حسام چرخید که چشماش باز شده بود و به نقطه ای روی سقف خیره بود.

دکتر با دیدن من رو بهم گفت: علائم حیاتیش پایداره.. ولی واکنش درستی به محیط اطرافش نشون نمی ده. نیاز هست مجدد چند تا آزمایش و اسکن مغزی گرفته بشه..

- من می تونم کنارش باشم؟

- بله حتما. شاید به شما واکنش درستی نشون بده!

آروم به سمتش رفتم...

....

- حسام!...

صداش زدم ولی همون طور به سقف خیره بود. کنارش نشستم و در گوشش گفتم: منم سولمیتت..

چشم هام رو بستم تا بتونم روی احساسی که الان داره تمرکز کنم. قلبش به گرمی می تپید و گویی یه دنیا حرف برای گفتن داشت.

قطره اشکی از چشمش روی گونه اش لغزید. صدام رو می شنید ولی نمی تونست جوابی بده..

- ببین چی به روزت آوردن..

یک آن دستم رو گرفت که با تعجب به صورتش خیره شدم.

می تونستم بفهمم داره تمام تلاشش رو می کنه که صورتش رو هم تکون بده. چند باری به آرامی پلک زد و صورتش رو به سمتم چرخوند. لبخند محوی روی لبانش بود.

لبخندش رو پاسخ دادم و رو به دکتر گفتم: آقای دکتر! داره بهم نگاه می کنه!

دکتر پشت سرم بود. برگشت و با تعجب مجدد معاینه اش کرد.

romangram.com | @romangraam