#سولمیت
#سولمیت_پارت_167
سرم رو به سمت صورت کشیده اش بلند کردم. به خاطر قد و هیکلش مجبور بودم گردنم رو به سمت بالا خم کنم. به چشماش زل زدم و با جدیت گفتم: امید کاش من رو به حال خودم بذاری و ولم کنی. چرا دست از سرم بر نمی داری؟!... من خودم می تونم از پس مشکلاتم بر بیام..
- چرا لج بازی می کنی دختر؟ تنها باشی که چی بشه؟ همه ی سالهایی که پدرت بهت دروغ گفته رو برگردونی؟ همه ی سازمان هایی که پدرت و زیردستاش توش جاسوس تربیت کردن رو از این آدما پاک کنی؟ تک تک کسایی که مردن رو دوباره زنده کنی؟ یا حال مادرت رو بهتر کنی؟...
نفسش رو با حرص بیرون داد و بدون تردید ادامه داد: یا این که حسام رو به قبل از آزمایش هایی که روش انجام شده برگردونی؟
پوزخندی به حرف هاش زدم. شنیدن این حرف ها از کسی مثل امید که فقط چند ماه بود از آشناییم باهاش می گذشت غیر قابل باور نبود.. من به همه بی اعتماد شده بودم.. امید که سهل بود! من اعتمادم رو نسبت به تک تک اطرافیانم از دست داده بودم.. حتی جملاتی که امید به زبان آورد هم من رو نمی رنجوند..
سری به تاسف تکون دادم و از کنارش رد شدم.
امید که گویی تازه متوجه زخم حرف هاش شده باشه دستی روی موهای آشفته اش کشید. به سمتم برگشت و آروم گفت: ببخشید..
بی توجه بهش در اتاق مادرم رو باز کردم و به سمتش رفتم. آروم خوابیده بود. پیشش نشستم و دستش رو گرفتم
- مامان جونم. قول می دم یه روز دو تایی با هم از این کابوس بیدار می شیم.. می فهمیم همش یه خواب مسخره بوده.. اون موقع هر شب میام پیشت.. باهات حرف می زنم.. با ذوق و شوق اتفاقایی که تو دانشگاه افتاده رو برات تعریف می کنم.. بعد دوتایی با هم منتظر بابا می مونیم.. بابا از سفر کاریش بر می گرده با کلی سوغاتی رنگارنگ.. من به سمتش می دوم و تو هم ده جور غذایی که درست کردی رو براش رو سفره ای که پهن کردی می ذاری.. تا آخر عمرم کنار هردوتون می مونم.. قول می دم.. قول قول قول...
به صورتش که هنوز غرق خواب بود خیره شدم.. دستمالی برداشتم و صورتش رو پاک کردم.
با باز شدن در به سمت پرستاری که لبخند به لب دستگیره ی در رو محکم تو دستش فشار می داد برگشتم.
- مژده بده آقا حسام بیدار شدن! شما برین من کنار مادرتون هستم.
بلند شدم و بدو به سمت اتاق حسام دویدم. خدا رو شکر هر دو رو توی یه بیمارستان بستری کرده بودیم و مشکلی از بابت رسیدگی به هر دو نداشتیم.
پا تند کردم و پله ها رو یکی در میون کردم تا به سمت طبقه ی حسام برم..
در اتاقش باز بود و دکتری بالای سرش داشت وضعیتش رو معاینه می کرد.
romangram.com | @romangraam