#سولمیت
#سولمیت_پارت_166
- نه عاطفه بشین با ثنا حرف بزن که آروم بشی.. حال تو از من بدتره...
مطمئن باش حرف هات رو می شنوه..
لبخند محوی زدم و دست روی شانه اش گذاشتم و بدون اینکه مهلت جواب به عاطفه بدم مسیرم رو گرفتم و برگشتم..
سرم سنگین بود و روحم تهی..
تاکسی گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم.
صدای گوشیم بلند شد. امید بود..
- الو؟ بله امید؟
- سلام.. کجایی؟ از سر قبر دوستت ثنا بر می گردی؟ صبر کن میام دنبالت..
بی حوصله چشمام رو بستم و گفتم: دوباره عاطفه فضولی من رو کرده؟ من خوبم... الان هم دارم میام بیمارستان.. لازم نیست نگران باشی. بلایی سر خودم نمیارم. فقط دوست دارم تنها باشم..
قطع کردم و سرم رو به پشتی تکیه دادم...
....
- خانوم رسیدیم پیاده نمی شین؟
- ببخشید حواسم نبود.
کرایه رو حساب کردم و داخل بیمارستان شدم.
به سمت اتاق مادرم رفتم و امید که روی صندلی های انتظار نشسته بود با دیدنم بلند شد و به طرفم آمد.
romangram.com | @romangraam