#سولمیت
#سولمیت_پارت_165
دستگاه های وصل به حسام هم، همه هک شده بودند و اطلاعات داخلشون از دست رفته بود.
بمب هایی که پدرم در موردش صحبت کرده بود بی سرو ته بودن و هیچ جایی از مراکز سیاسی و یا دانشگاهی مشکوک به بمب گذاری، اثری از بمب توشون پیدا نشده بود و به نظر می اومد نقشه بوده باشه که پدرم بخواد باهاش من رو باهاش بکشونه داخل اتاق شیشه ای و یه جور رد گم کنی..
من یک پام توی سفارت خونه بود برای کارهای اداری مربوط به پدرم و یک پام بیمارستان پیش مامان و حسام.
امید سعی می کرد تا جای ممکن کنارم باشه و وضعیت روحیم رو خوب می دونست.
من اما... فکر می کردم همه ی این ها خواب باشه.. شب و روز و ثانیه به ثانیه، به خودم تلقین می کردم همه ی این اتفاقا کابوسه و قراره یه روزی ازش بیدار بشم.. بیش تر از هر چیزی توی این کابوس، از این متنفر بودم که پدرم بدون توضیح دادن، حتی به اندازه ی یک جمله، حتی شده یک کلمه حتی یک حرف.... تنهامون گذاشت...
یک شب با عاطفه قرار گذاشتم و سر خاک ثنا رفتیم.
خبر پدرم هنوز رسانه ای نشده بود و عاطفه مثل مادرم در این حد می دونست که پدرم فوت شده..
از لابلای قبرها رد شدیم و در روشنایی اندک نزدیک به تاریکی به هنگام غروب، سر قبر ثنا رسیدیم..
گل های طبیعی که با خودم به سر قبرش آورده بودم رو روی مزارش گذاشتم و شروع کردم به شستنش.. آرام و بی صدا..
عاطفه از ته دل می گریست و من خیره به مزارش بودم.
کمی برایش با صدای رسا و بلند قرآن خواندم تا هم روح ثنا آرام بگیرد هم تسلی خاطر عاطفه شود.
بلند شدم و رو به عاطفه گفتم تنهایی بر می گردم..
عاطفه هم بلند شد و در حالی که اشک چشمانش رو با گوشه ی شال مشکی اش پاک می کرد گفت: منم باهات میام نمی تونم این طوری تنهات بذارم..
سرم رو تکون دادم و انگشتای دستش رو با دستم گرفتم
romangram.com | @romangraam