#سولمیت
#سولمیت_پارت_164

رو بهم کرد و اسمم رو به زبون آورد..

- فاطمه!...

بی رمق انگشت اشاره ام رو به سمت تاریک راهی که به ناکجا آباد ختم می شد گرفتم. مسیر انگشتم رو دنبال کرد و به چند تا از پلیس ها دستور داد که از اون مسیر برن.

به یکی از همکارهاش هم گفت که با آمبولانس تماس بگیرن.

کتش رو در آورد و روی صورت پدرم انداخت.

دستام به خاطر این که چند ساعت زیر سر پدرم مونده بودن بی حس شده بودند با این حال نمی خواستم که از پدرم جداشون کنم..

امید کنارم، آن فضای یخ زده ی سفید و پر شده از خرده شکسته های هزار آینه را به تماشا نشست تا آمبولانس برسه.

با اومدن چند تا آمبولانس پدرم و حسام رو داخلشون کردن. من هم داخلش نشستم. امید من رو به راننده ی آمبولانس سپرد و رو بهم گفت: من باید با همکارام برم تا جایی که مخفی گاه بهش می رسه رو پیدا کنیم و هم چنین مدارک و شواهدی که از این جا بتونیم رو گیر بیاریم. ببخشید تو این حال تنهات می ذارم..

جوابی ندادم و اون هم انتظار پاسخ گویی ام رو نداشت. در آمبولانس رو بست و رفت.

....

یک هفته بعد

جنازه ی پدرم رو با هزار مکافات و با پیگیری های امید به سفارت ایران تحویل دادن.

مادرم با شنیدن خبر مرگ پدرم سکته ی ناقصی کرده بود و تو بیمارستان بستری بود. دکترش گفته بود به طور موقت از کمر به پایین فلج شده ولی برگشت پذیره. هر چند همه ی حقیقت رو به مادرم نگفته بودیم. با شوکی که بهش وارد شده بود بعید می دونستم بخوام براش توضیح بدم تو این سالهای زندگی مشترکشون پدرم، چه دروغ بزرگی بهمون گفته..

به خاطر این که مدت طولانی به عنوان نمونه ی انسانی آزمایشهای جاسوسی از حسام استفاده شده بود وضعیت خوبی نداشت و توی کما بود. به نظر می رسید اثرهایی روی مغزش هم گذاشته ولی تا بیدار شدنش مجبور بودیم منتظر بمونیم تا ببینیم موقع به هوش اومدنش چه واکنشی نشون می ده.

پدر حسام و لی لی ،زن بابای حسام، ناپدید شده بودند. دنباله ی مخفی گاه کشف شده تو کویت هم به بن بست خورده بود و پلیس های بین الملل نتونسته بودن مدرکی از اون جا گیر بیارن.

romangram.com | @romangraam