#سولمیت
#سولمیت_پارت_163


گریه هام شدت گرفته بود و خون درون رگهایم رو به جوش آورده بود.

پاهایش رو ول کردم و با فریاد ادامه دادم: ازت متنفرم! تو بابایی که من می شناختم نیستی.. تو یه آدم پست و خودخواهی که زندگی خیلیا رو نابود کردی..

نفس هایم رو سریع و بی حساب بیرون می دادم. تعادل روحیم از دست رفته بود. دوباره توجهم به حسام و سیم های وصل تنش افتاد.

- غلط کردم بابا! هر چی گفتم اشتباه بود.. اصن نمی خوام بدونم چی کار کردی و چرا با زندگی من و یه عالمه آدم دیگه بازی کردی... فقط حسام رو از این وضعیت درش بیار...

بلند شدم و شونه هاش رو گرفتم. می تونستم قطره های اشک پشت چشماش رو ببینم که حلقه زده بود ولی به زور خودش رو نگه داشته بود.. به چشماش که خیره به زمین بود زل زدم و گفتم: اصلا جون من رو بگیر و بذار حسام زنده بمونه.. اگه اون بمیره منم می میرم!

پدرم گویی تحملش سر شده باشه.. در آغوشم کشید و با گفتن معذرت می خوام دست به اسلحه داخل جیب شلوارش برد و با بلند شدن صدای گلوله چشمانم گرد شد و در آغوش همدیگه آروم آروم به کف زمین افتادیم..

....

من مونده بودم و هزار تا سوال بی جواب و پدرم که جای رد گلوله روی شقیقه اش بود و صورتش غرق خون شده بود. بهت زده به صورت بی جون پدرم خیره بودم. صدای آژیر بلند شده بود. کوبیده شدن پای پلیس ها رو از سقف این جا حس می کردم.. صداهای ناواضحشون که در تلاش بودن راهی به این مخفی گاه پیدا کنن شنیده می شد. بی توجه بهشون دست بردم به جای گلوله.. ناباورانه لمسش کردم..

نمی دانم چند ساعت در آن حال بودم و پلیس هایی که هنوز راهی به این مکان پیدا نکرده بودند و من همهمه یشان رو از این زیرزمین بلوری می شنیدم...

آخر سر، طناب آسانسور رو پاره کردن تا با سقوط آسانسور راه این جا رو پیدا کنن..

صدای منعکس شده ی امید از هزاران آینه شکسته و نشکسته به گوشم می رسید

- فاطمه! فاطمه!.... آقای نوری!

امید و پشت سرش چند تا نیروی امنیتی به اتاق شیشه ای اومدن. با دیدن وضعیت بهم ریخته ی اتاق امید لحظه ای مکث کرد و بعد به سمتم دوید.

وحشت زده به من و پدرم که توی آغوش دستام جون داده بود نگاه می کرد.


romangram.com | @romangraam