#سولمیت
#سولمیت_پارت_162

بعد این که کار تمام آینه ها رو ساخت، ابروی پر پشت سفیدش را بالا انداخت و لبخند کجی زد و به سمتم آمد.

- این آینه ها! فکر کردی حقیقت رو بهت نشون می دن؟! نه خیر دخترم!.... فکر کردی پاکی روح و درستی آدما رو برات منعکس می کنن؟! نه خیررررررررر عزیز دلم!

"نه خیر"هایش رو می کشید چون سنگ روی شیشه، بر روی روحم..

نفسش رو با حرص بیرون داد. صورتش از خون می جوشید و رگ های پیشانی بلند و چروکیده اش بیرون زده بود.

یک آن قهقهه اش به خشم تبدیل شد. بر صورتم فریاد آورد طوری که چشمام رو از ترس بستم..

- چیه؟ مگه این حرف هایی که زدم رو بهت یاد نداده بودم؟ وقتی به دوست پلیست امید، مشکوک شدم و معصومانه بهم گفتی بهش اعتماد داری، بهت یاد ندادم مونده تا بتونی آدما رو قضاوت کنی؟

چشمام رو با حرص گشودم. ابروهایم از خشم و ناباوری به هم گره خورده بود. رو به پدرم گفتم: بابا؟! می فهمی چی می گی؟! تو پدرمی! بابامی... بابا...

دستم رو آشفته روی سرم کشیدم و ادامه دادم: اگه به پدرم اعتماد نکنم دیگه اصلا زندگی چه معنی میده؟ بچه ای که باباش رو باور نداشته باشه؟! شما همین رو می خواستین؟ این همه راه رو تو این هجده سال اومدین که بهم ثابت کنین حتی به پدرم هم اعتماد نکنم؟ به کسی که با دستای پر از محبتش من رو بزرگ کرده؟ به کسی که معنی زندگی رو بهم بخشیده؟!

پدرم لحظه ای بعد گفتن این حرفام تبدیل به بابای مهربونی شد که می شناختم. صورت برافروخته اش اکنون فقط غمگین بود و با ناراحتی چشم به چشمانم دوخته بود...

کدوم رو باید باور می کردم؟! پدر محکمم که مثل کوه همیشه پشتیبان و مشوقم بود؟ یا این چند دقیقه ای که تمام بیست و سه سال عمرم رو زیر سوال برده بود؟

- بابا! فقط بهم بگو همه ی اینا دروغه.. بعدش برگردیم خونه.. مامان منتظرمونه..

با التماس بهش خیره شده بودم که سکوت کرده بود.

ناگاه چشمم به جان بی روح حسام افتاد.

بی اراده به روی زمین افتادم و چهار دست و پا به سمت پدرم رفتم. از پاهایش گرفتم و شروع کردم به گریه والتماس..

-تو رو خدا بابا! برام مهم نیس چی کار کردی! فقط بذار من و حسام از این جا بریم.. جون من به جونش بستس...

romangram.com | @romangraam