#سولمیت
#سولمیت_پارت_161


با دیدن صحنه ی روبروم لب به دندان گرفتم و به آرامی واردش شدم..

اتاقک شیشه ای که حسام داخلش خوابیده بود و سیم و دستگاه هایی که به بدن عریانش وصل کرده بودن.

به سمتش رفتم ولی راه ورودی بهش رو پیدا نمی کردم. با روشن شدن ال ای دی سرم رو به سمتش چرخوندم.. پدرم و یک نفر دیگه با صورت نیمه پوشیده در حال صحبت با هم بودند و درباره ی موفقیت آمیز بودن چند آزمایش روی حسام حرف می زدند. به سمت ال ای دی رفتم ولی خاموش شد. کفش هایم روی کف شیشه ای سر می خوردند و تعادلم رو از دست داده بودم. کفش ها رو درآوردم و مجدد به سمت اتاق حسام رفتم.

نا امید از پیدا کردن راهی برای ورود به اتاقک حسام اسمش رو فریاد زدم. روی زانوهام خم شدم و به آرامی روی کف شیشه ای نشستم.

با شنیدن صدایی سرم رو به سمت صدا چرخوندم.

این مکان سراسر شیشه ای، یک سرش به راهی بود که من ازش اومدم و سر دیگرش تاریک راهی بود که می دیدمش ولی توان و شجاعت لازم را نداشتم که به سمتش برم.

صدا از همین سمت تاریک راه می اومد. بلند شدم رد صدا رو بگیرم که سایه ی سیاه انسانی روی دیوارهای شیشه ای از دور نقش بست.

وحشت زده چند قدم به عقب رفتم.

با دیدن صورت پدرم دستم بی اختیار جلوی دهانم رفت و قطره اشکی روی گونه ام لغزید...

...

پدرم همون آدمی نبود که من می شناختم. در پس اون چهره ی همیشه مهربانش اکنون تصویر واقعیش رو می دیدم. بهش زل زده بودم... سکوت کرده بود.

ناگهان قهقهه ای زد که سر جایم میخکوب شدم.

- دخترم! آیییی آیییی دخترم! ببین که چجوری تو این لحظه با واقعیت روبرو شدی!

دیوانه وار به اطراف و آینه های دوربرمون نگاه کرد و شروع کرد تک تک خورد کردن آینه ها! با هر مشتی که می زد آینه در جا شکسته می شد و دستش رنگ خون می گرفت. پی در پی و بی وقفه از آینه ای به آینه ی دیگر می رفت و می شکستش و هر بار خون دستانش بیش تر و بیش تر جاری می گشت.


romangram.com | @romangraam