#سولمیت
#سولمیت_پارت_160
- گفتم که فقط دخترم رو می تونین بفرستین داخل.. اون بمب هایی که ما فعال کردیم زمان انفجارش تا یک ساعت دیگه هست!
با شنیدن صدای پدرم زانوهام سست شد ولی تحمل کردم و وزن پاهام رو به زمین فرستادم.
مکثی کرد و ادامه داد: نه نه دقیق بگم پنجاه و هشت دقیقه دیگه.. و این بمب ها.. به هیچ وجه نمی تونین جاشونو پیدا کنین.. هیچ کدومشون تو کویت نیستن.. توی ایران جاسازی شدن.. اونم به صورت پراکنده. کنترل این بمب ها هم مستقیم به دستور من هست و از این مکانی که کشف کردین نمی شه غیر فعالش کرد.. برای غیر فعال کردنش باید با افرادم توی ایران هماهنگ کنم. بهترین کار اینه که دخترم رو بفرستین داخل و هیچ کس هم باهاش نیاد.. وگرنه اتفاقی که نباید می افته.
پلیس دو زبانه ای که باهاشون بود حرفها رو براشون ترجمه کرد. اندک نور امیدی که در دلم به پدرم وجود داشت خاموش شده بود.
پلیس بین المللی که رفیق امید بود لباس ضد گلوله ای تنم کرد. مردد بین فرستادن و نفرستادن من بودن.
لبخندی زدم و رو به امید گفتم: من چیزی برای از دست دادن ندارم. الان هم به اختیار خودم می رم داخل..
امید سری به تاسف تکون داد و چیزی نگفت.
ازشون جدا شدم و از در بلوری وارد شدم. نفسم رو به زور و نصفه بیرون دادم و کمی به خودم مسلط شدم. قدم به داخل گذاشتم. مغازه هایی که همه به رنگ سفید یا نقره ای بودند و پر از اجناس شیک ولی خالی از آدم. انعکاس تصویر خودم رو توی صدها آینه می دیدم ولی این زیبایی بصری فقط ترس اون لحظه ام رو دو چندان می کرد. حواسم رو ازشون گرفتم و مستقیم راهم رو طی کردم. صدایی از جای نامعلوم بلند شد و گفت: مستقیم برو تا به یه آسانسور برسی.
طبق گفته اش عمل کردم و به آسانسور رسیدم.
- در برات باز می شه. داخلش شو و همزمان با فشار دادن دکمه ی طبقه ی سیزده جلوی دکمه رمز AKWI13 رو بگو.
داخلش شدم و دکمه رو فشار دادم و رمزی که گفته بود رو شمرده و با صدای بلند گفتم.
آسانسور با سرعت باور نکردنی شروع به حرکت کرد. جیغ کوتاه بنفشی زدم و روی کف آسانسور افتادم.
دستم رو روی قلبم گذاشته بودم و چشمام رو بسته بودم. با توقف آسانسور چشمام رو باز کردم و منتظر موندم تا دستور بعدیش رو هم بده.
- از آسانسور پیاده شو و راهرو رو به سمت جلو بیا. به دو راهی که رسیدی از سمت چپ برو.
همین کار رو کردم. راهرو همانند دیگر نقاط این مکان پر از آینه هایی بود که رویش گل های نقره ای حک کرده بودند. جرئت نگاه کردن بهشون رو نداشتم. فقط سرم رو به زمین انداخته بودم و راهم رو می رفتم...
romangram.com | @romangraam