#سولمیت
#سولمیت_پارت_159


- فاطمه! قرار شد کار غیر معقول نکنی!

نمی دونم اون لحظه ها به چی فکر می کردم.. به این که نمی خوام با واقعیت روبرو شم.. یا این که می خواستم به خودم اطمینان بدم پدرم با اون جاسوسا دستش تو یه کاسه نیست و حتما من و حسام رو نجات می ده.. این که به کی بیش تر اعتماد دارم؟ این پلیس های خارجی؟ یا به پدرم؟

به خودم اعتماد دارم؟ یا به امید؟

ومهم تر از همه این که... چی تو این دنیا خوبه و چی بد؟

این که چطور می شه خوب رو از بد تشخیص داد..

هر چی که بود همه ی نیرومو تو پاهام جمع کرده بودم و می دویدم. فرار از دست امید مثل یک معجزه بود. قطعا یه دختر با جثه ی معمولی مثل من با قدم های کوتاهش هرچقدر هم تند باشه نمی تونه از دست کسی مثل امید با جثه ی درشت و قد بیش تر از دو مترش فرار کنه..

ازش دور شده بودم ولی نیروهای پلیسی جلو روم رو گرفتن و مانعم شدن. با همه ی زوری که داشتم بهشون لگد زدم ولی دست و پا زدنم بیش تر شبیه تقلای یه پرنده ی اسیرلابلای دندونهای تیز گربه بود.

امید نفس نفس زنان بهم رسید و دستام رو کشید طوری که از نیروهای پلیس جدا شدم و روی امید پرت شدم. از خودش جدام کرد. مچ دستام رو محکم گرفته بود جوری که حس می کردم مچ دستم در حال شکستنه.

به شدت عصبی بود. مشت دستام از شدت دردی که امید به مچم وارد می کرد باز شد و گوشی که هنوز در حال تماس بود از دستم افتاد. با یک حرکت دستاش رو ازم جدا کرد و گوشی رو تو هوا گرفت و جواب داد. بازوشو گرفتم و کشیدم که گوشی رو ازش بگیرم. فایده ای نداشت. قبل از این که عکس العملی نشون بدم تماس رو پاسخ داده بود.

نگران و مضطرب چشم به دهانش دوختم.

- فاطمه پیش منه..... نمی تونم بذارم باهاش حرف بزنین....... چه بخواین و چه نخواین ما تا این جا اومدیم و تا چند دقیقه ی دیگه هم پیداتون می کنن..

ناگهان چهره اش در هم آشفت و گفت: بمب؟! بهتره وضعیت رو از این بدتر نکنین..

دندون هاش رو عصبی به هم سابید و به چیزی که پشت گوشی شنیده بود پاسخ مثبت داد. بازوم رو گرفت و به سمت پلیسها برد.. گوشی رو روی اسپیکر گذاشت و گفت: الان داره می شنوه. می تونین ادامه بدین.

صدای خنده ی دلهره آوری از پشت گوشی بلند شد


romangram.com | @romangraam