#سولمیت
#سولمیت_پارت_158

باشه ای گفتم و برام غذا آورد تا بخورم.

بعد از تموم شدن غذا آماده شدیم .

از هتل خارج شدیم و با ماشینی که پلیس بین الملل در اختیارش قرار داده بود به سمت مرکز گردشگری و تفریحی راهی شدیم..

از پنجره ی ماشین خیره به زیبایی شهر بودم.. بهار تو این شهر رنگی تر از شهر ما گل هاش رو روی سفره ی زمین پهن کرده بود و خورشید گرم تر از خورشید زادگاهم به روی مردم این شهر می تابید. زیبایی که جز تلخی برای من و اطرافیانم نداشت...

پشت چراغ قرمز و ترافیک سنگینش گیر کرده بودیم که امید رو بهم گفت: اگه احیاناً دژاوویی دیدی که بتونه بهمون کمک کنه حتما در جریانمون بذار... این بزرگ‌ ترین کمکه.. ولی درباره ی اینکه بری داخل. نمی تونم اجازه بدم چون واقعا خطرناکه و نیروهای ما بهتر از تو می تونن در این مورد عمل کنن.. هر چند دژاووی تو بود که کمک کرد جای اصل کاریاشونو پیدا کنیم..

سرم رو به قبول حرفها ش تکون دادم ولی مطمئن نبودم بتونم پشت درهای اون ساختمون منحوس دووم بیارم!

رسیده بودیم. ازدحام جمعیت به قدری بود که جلوی پا رو نمی شد دید و جای سوزن انداختن هم نبود. از ماشین پیاده شدیم و به سمت نیروهای امنیتی که مردم رو به ترتیب شناسایی می کردند و از ساختمون بیرون می آوردند رفتیم. ساختمون با سقف شیشه ای و به شکل هرم بود و زیر نور آفتاب درخشان تر به نظر می رسید. یکی از نیروها به محض دیدن امید بهش سلام کرد و باهاش دست داد. شروع کرد به زبان انگلیسی وضعیت رو توضیح دادن.. گوشام رو تیز کردم که متوجه حرف هاش بشم. امید که مسلط تر از من به زبان بود متوجه حرف هایی که می زد بود و می تونست خیلی روان باهاش صحبت کنه. بعد تموم شدن صحبت هاش رو بهم برگشت و گفت: معلوم نیست داخل چه خبره.

رو به نمای ساختمون کرد و ادامه داد: می بینی این جا فقط یه مرکز گردشگریه بیش تر برای توریست ها. داخلش چند تا مرکز خرید هست و یه پارک بازی.. تقریبا جمعیت داخلش کامل اومدن بیرون... جایی که خلافکارها مخفی شدن باید یه جایی پایین تر از کف ساختمون باشه..

بلافاصله با یادآوری دژاوو گفتم: آره.. جایی که من دیدم به نظر زیرزمینی می اومد.

- باید جمعیت متفرقه بشه بعد..

صدای زنگ گوشیم بلند شد که امید حرفش رو نصفه قطع کرد.

با بهت به شماره خیره بودم.

امید گوشی رو از دستم گرفت و نگاهی به شماره انداخت.

- این پدرته؟!

بدون این که جوابش رو بدم گوشی رو از دستش گرفتم و به سمت در ورودی مرکز دویدم. جمعیت رو کنار می زدم و با تمام توانم می دویدم. امید پشت سرم می دوید و صدام می زد..

romangram.com | @romangraam