#سولمیت
#سولمیت_پارت_156

نمی دانم چقدر باید می گذشت که کمی آرام شوم یا اصلا مگر می شد آرام شوم... امید بدون اینکه بخواد دل داریم بده سرش به زیر بود و هر از چند گاهی سرش رو با تاسف تکون می داد... دست آخر از رفتارهای بی ثباتم خسته شد و سرش رو بالا آورد. عینکش رو روی صورتش جابجا کرد. جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و به طرفم گرفت.. دستام رو تو هوا تکون دادم که با ضربه ی محکمی به دستش همراه شد و جعبه از دستش افتاد... صورتش از دردی که به خاطر سیلی من به دستش دچار شده بود درهم پیچید و با دست دیگرش دست قرمز شدش رو گرفت...

گریه ام با دیدن این صحنه به هق هق تبدیل شده بود... خیره به دستش گفتم: معذرت می خوام

سرش رو تکون داد و گفت: اشکالی نداره

درد دستش که فروکش کرد دوباره جعبه رو برداشت و دستمالی از توش در آورد و به سمت صورتم گرفت و شروع کرد به پاک کردن صورت آتش گرفته از اشکم...

- هیچی نمی گم چون می دونم حرفهای من تاثیری نداره... حتی شاید بیشتر باعث آزارت بشم فقط یه چیزی می گم اونم اینکه می دونم الان شرایط روحیت به هم ریخته ولی سعی کن به خودت بیای... ما تا این جا اومدیم اگه دست رو دست بذاریم ممکنه خدای نکرده بلایی که سر دوستت اومده سر حسام هم بیاد...

- همش تقصیر من بود.. مرگ دوستم به خاطر بی توجهی هام بهش بود.. من می تونستم کمکش کنم و دستشو بگیرم ولی پشت بهش کردم ..

حرفم رو قطع کرد

- الان هم اگه به خودت نیای ممکنه بعدا به خاطرش پشیمون بشی.. به خاطر از دست دادن حسام.. من به خاطر دوستت متاسفم. ولی نباید کسایی که باعث فوت دوستت شدن رو پیدا کنیم که روحش در آرامش باشه؟ این حداقل کاریه که به خاطرش می تونی بکنی

حرفاش مثل نمک روی زخم بود. با این که عین حقیقت بود. اینکه حداقل کاری که می تونم بکنم پیدا کردن قاتلاشه..

دلم پر می کشید برای حرف زدن با حسام... اگه الان پیشم بود مرهم زخمام می شد...

چقدر خودخواه باید می بودم از اینکه توی این شرایط به فکر حرفهای حسام باشم که آرومم کنه..

از خودم بیش تر متنفر شدم ..

لیوان آب رو به دستم داد و با چهره ی نگرانش منتظر شد که آب رو بخورم. لیوان رو تو دستام گرفتم ولی نمی تونستم بهش لب بزنم...

امید لیوان رو تو دستام به سمت صورتم آروم هل داد و گفت: یکم بخور تا بیشتر از این خودت رو نابود نکردی

بی حوصله لیوان رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم

romangram.com | @romangraam