#سولمیت
#سولمیت_پارت_155
- عاطفه ام فاطی..
هق هق کنان ادامه داد: ثنا..
نه! تو این اوضاع، طاقت اتفاق دیگه ای رو نداشتم! من می مردم.. قطعا با حرفی که الان قرار بود بشنوم می مردم!
ناخواسته زبونم به حرفی چرخید که از ته دلم نمی اومد: نگو عاطفه! نمی خوام بشنوم..من نمی خوام حرفهات رو بشنوم...
بدون اینکه بخوام به حرفش گوش بدم دستم رو بردم که قطعش کنم که از پشت گوشی داد زد: ثنا مرد!
صدای پشت گوشی زیادی بلند بود! و بدون این که رو بلندگو باشه "ثنا مرد" اش توی فضای اتاق پیچید.
زیر لب بی طاقت گفتم: گفتم نگو!
گوشی از دستم افتاد و خودم هم دیگه صدایی نشنیدم. آخرین چیزی که می دیدم امید بود که من رو روی تخت می گذاشت و پتو روم می کشید.
...
نمی دونم چند بار کابوس های ثنا و حسام رو تو ذهن خاموشم مرور کردم. چقدر از این کابوس ها رو تو بیداری منحوسم دیدم و چه مقدارشون رو توی خواب های پریشونم... تنها چیزی که تو این چند ساعت درگیریم با کابوس های بی امانم فهمیدم، روح سیاه و بختک واری بود که چنگ می انداخت به قلبم و تیغه های عذابش رو بر بدنم می کشید... در یکی از کابوس های تیره ی وحشتناکم دندون های حسام رو دونه دونه می کشیدند و در دیگری دست بر گلوی ثنا می انداختند و خفه اش می کردند... هر دو بی جان روی تخت افتاده بودند و من وسط این دو در تقلا بودم... ولی تقلاهایم فایده نداشت... گویی من بیشتر از آنها به تخت چسبیده بودم و توان حرکت نداشتم... حتی نامشان در گلویم خشک شده بود و فریادهایم از سیاه راه تاریک حلقم بالاتر نمی آمد... نه می توانستم داد بزنم و نه حرکت کنم و نه حتی از رنج دیدن دو تا از عزیزترین هایم در این وضعیت، اخمی به صورت بیارم.... انقدر فریاد خاموش زدم که از کابوس هایم بیرون آمدم ....
از شدت عرق سرد، روبالشتیم خیس شده بود. چشم که باز کردم با یک جفت چشم نگران روبرو شدم... امید لیوان آب به دست، به تلخی بختم خیره بود...
بدون لحظه ای تردید به اشکهایی که توی کابوس های بختک مانندم محبوس شده بودند امان دادم به ریخته شدن که صورتم رو از این همه غم بشورند.
امید سرش رو پایین انداخته بود و لب به دندان سکوت کرده بود... گریه های بی وقفه ام تمامی نداشت... لابلای اشک ها به حرف آمدم و من من کنان و شکسته گفتم: ثنا... ثنا جونم...
لحظه ای به خاطر بهت و حیرتم به سکوت می گذشت و لحظه ی دیگر با یادآوری مرگ ثنا دیوانه وار دستانم رو روی موهای به هم ریخته و بیرن آمده از شالم چنگ می زدم...
romangram.com | @romangraam