#سولمیت
#سولمیت_پارت_153
بی توجه به سوالی که پرسیده گفتم: توی دژاووم، پدرم هم بود.
امید ابروهاش بالا رفت: پدرت؟
سرم رو تکون دادم: اوهوم
دست به کمر برد و بهم گفت: و الان داری این رو بهم می گی؟
با معصومیت بهش چشم دوختم: فکر کردم شاید متوهم شده باشم یا... نمیدونم...
- شاید جاشون رو پیدا کرده؟
- فکر نمی کنم
- یعنی چی؟ پس اون جا بین اون خلافکارا چی کار می کرده؟
- نمیدونم! خودمم گیج شدم..
نامه رو که تو مشتم مچاله کرده بودم به سمتش گرفتم. چشمش رو به دست مشت شدم دوخت..
- یعنی می گی... بابای تو همون جوجه اردک تو داستانه! امکان نداره! پدر تو صادقانه به عنوان مسئول این پرونده چندین ساله دنبالشونه.. این یه ماهی که من باهاش کار کردم دیدم چطوری از جون و دل مایه گذاشت که پیداشون کنه! مطمئنم یه جای کار می لنگه!
با خودم کلنجار رفتم و حرفی که مایل نبودم رو به زبون آوردم
- به پلیس بین الملل بگو رد شماره ی پدرم رو بزنه تا پیداشون کنیم
نگران بهم چشم دوخت
romangram.com | @romangraam