#سولمیت
#سولمیت_پارت_152

رو بهش کردم و گفتم: بیا تو!

...

وارد اتاقم شدیم و من روی صندلی جلوی آینه نشستم و امید هم اجازه گرفت و روی تختم نشست. شروع کردم به تعریف کردن دژاووم بدون این که واوی رو از قلم بیندازم با دقت و حوصله گفتم و اون هم گوش داد. بعد هم دفترچه ای از توجیبش در آورد و هر چی گفتم رو نوشت..

فردای اون روز با پرواز فوری به سمت کویت راهی شدیم

تاکسی گرفتیم و به هتلی که امید رزرو کرده بود رفتیم. به محض رسیدن، امید با پلیس بین المللی که باهاش در ارتباط بود تماس گرفت.

- دو تا اتاق تک نفره روبروی هم گرفتم. یه ساعتی استراحت کن تا بعد دنبالش بگردیم..

باشه ای گفتم و داخل اتاقم شدم.

روی تخت ولو شدم و حال و حوصله ای برای دید زدن منظره ی بیرون هتل از پنجره اش نداشتم.. نامه ی نگین رو از تو چمدونم درآوردم و بهش چشم دوختم.. با اون دو نفری که تو دژاوو دیده بودم ارتباط دادم.. پدر من هم تو دژاوو بود با این که صورتش رو پوشونده بود ولی می تونستم بشناسمش! با خودم گفتم حتما قراره ردشون رو بزنه و دستگیرشون کنه، به خاطر همین پیش اون جاسوسا بوده! امیدوار بودم به این قضیه ولی ته دلم شور می زد و کمی به این حادثه مشکوک بودم.. همه چی دژاوو رو به امید گفته بودم جز دیدن پدرم کنار اون جاسوسا.... نه! من به پدرم مطمئن بودم! پدر من هجده ساله دنبال این پرونده اس. شاید متوهم شدم و فکر کردم پدرم اون جاس یا شاید هم در حالت خوش بینانه برای دستگیریشون اونجا رفته.. الان که بی خبر اومده کویت.. بعد بازنشستگیش.. لابد نشونه ای ازشون پیدا کرده. چراغی تو ذهنم روشن شد که از جام پریدم..

به سمت اتاق امید رفتم و از پشت در صداش زدم

- امید منم. می شه در رو باز کنی

آشفته دستام رو تو هم گره کرده بودم و با انگشتام بازی می کردم.. مطمئن نبودم که خواب نباشه...

در باز شد و در حالیکه دستش رو روی چشمهای خواب آلودش می کشید گفت: چی شده؟

مردد بین گفتن و نگفتن سرم رو پایین انداخته بودم.

در نصفه باز رو کامل باز کرد و گفت: بیا تو تعریف کن

داخلش شدم و در رو بست. خمیازه ای کشید و با خنده گفت: بشین که مثل همیشه ات رنگ به رو نداری.. همیشه ی خدا رو به از حال رفتنی! آب پرتقال میخوری برات بیارم؟!

romangram.com | @romangraam