#سولمیت
#سولمیت_پارت_151
- اگه راه حلی داری بگو وگرنه نه تو که نگرانی مادرم هم برام مهم نیست. به جون حسام که عزیزترینمه پا می شم می رم فرودگاه با اولین بلیطی که دستم بیاد برم کویت.
چشمام رو بدون هیچ احساسی بهش دوختم. عصبی از حرفهام دستی روی موهاش کشید
- با یکی از پلیس های بین الملل تماس گرفتم تا اگه رد جایی که حسام رو توش مخفی کردن پیدا کردن بهمون خبر بدن..
پوزخندی زدم
- همین؟! پس باید یه هجده سال دیگه هم صبر کنم که پیداش بکنن!
بلند شدم برم که بند کیفم رو کشید و مانعم شد.
- باشه.. باشه.. من تسلیم.. برو ولی بذار منم باهات بیام..
قفل صفحه ی گوشیش رو روشن کرد و گفت: همین الان تو سایت بلیط هواپیما می گردم اولین سفر کویت رو پیدا کنم و دو تا بلیط بگیرم..
نگاهم به گوشیش بود. همون طور که در حال جست و جوی بلیط بود گفت: سخت بشه برای امروز یا فردا بلیط گیر آورد...برا فردا پرواز هس ولی صندلی خالی ندارن
به ناگاه با چیزی که یادش اومد چشماش برقی زد و با ذوق گفت: بخت باهامون یاره من یه آشنای خلبان دارم بهش می گم برا فردا شب برامون بلیط جور کنه..
دست برد و شماره ای از مخاطباش گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفت که دو نفر عجله ای می خوایم بریم کویت..
گوشی رو قطع کرد و با لبخند کش داری گفت: برای فردا جور کردم! می بینی من تو همه جا یه آشنای کار راه انداز دارم!
بی حوصله سری تکون دادم و از پله ها بالا رفتم.
- می خوای فکرامون رو تا فردا بریزیم روهم... تو اول برام قشنگ تعریف کن چی دیدی و جایی که دیدی چه شکلی بود که راحت تر پیداش کنیم..
romangram.com | @romangraam