#سولمیت
#سولمیت_پارت_150

نشسته روی کف اتاقم که به همدردی با بدن یخ زده ام سرد شده بود تکیه ام را به تخت دادم و خیره به آسمون پشت بالکن شدم که در چشمانم صورتی-بنفش به نظر می آمد. نمی دانستم متوهم شده ام یا نه.. چشمام رو مالیدم و دوباره به آسمون زل زدم. رنگی که تا به حال به خودش نگرفته بود توی آسمون پدیدار شده بود.. بلند شدم و وارد بالکن اتاقم شدم. به آسمون خیره شدم.. الان زیر چه آسمونی زندانیش کردن؟ رنگ آسمونی که تو دژاوو زیرش به خواب رفته بود آبی و سیاه نفرت انگیزی بود که حس خفگی به آدم می داد.. چند وقته اون جاس؟ کل این یه ماه رو اون جا خوابوندنش؟ فکر کردن بهش قلبم رو می فشرد.. بدون اینکه بخوام فکر کنم برگشتم به اتاق و کوله پشتیم رو برداشتم و هر آنچه برای سفر نیاز بود رو توش چپوندم. لباس پوشیدم و به سمت بیرون راهی شدم. مادرم که جلوی در اتاقم نشسته بود با دیدن من که شال و کلاه به سر کرده بودم بلند شد.. نگران و عصبی چشماش رو گرد کرد و گفت: کجا داری می ری؟ می خوای منو دق مرگ کنی با این کارات؟ آخه این چه بچه ایه من تربیت کردم.. تا من رو سکته ندی دست از این رفتارای عجیبت برنمی داری؟

بی توجه به صحبتاش کنارش زدم و با قدم های بلند به سمت خروجی خونه رفتم.. مادرم پشت سرم می دوید ولی به خاطر کهولت سنی که داشت به قدم هام نمی رسید.. از راه پله به سمت خروجی در، پایین رفتم و مادرم که نفسش بند اومده بود بالای پله ها روی زانوهاش خم شد و تا در رو باز کردم داد زد: حقا که دختر باباتی! اونم پیش پای تو بدون این که براش برنامه چیده باشه گفت باید برگرده کویت... تازه گفته بود می خواد بازنشست بشه.. با این کاراتون شما آخر من رو سکته می دین!

دستم به قفل در بود و در رو نصفه باز کرده رو به مادرم برگشتم و مات از چیزی که شنیده بودم گفتم: رفته؟ بابا رفته..

صدای ماشینی که جلوی در خونمون پارک کرد باعث شد قدم به بیرون بذارم. امید بود.. از ماشینش بیرون اومد و پا تند کرد به سمتم.. با دیدن حال زار من، پرسید: تو خوبی؟!

سرم رو تکون دادم.. مادرم بالای پله ها غمبرک زده با دیدن امید رفت داخل که روسری به سر کنه.

امید آشفته تر از من دستی روی موهاش کشید و گفت: چرا گوشی رو جواب نمی دی؟ فکر کردی با این کارهای بی منطقت اوضاع درست می شه؟ الان شال و کلاه کردی که چی؟ بری جایی که نمی شناسی با آدمهایی که نمی شناسی روبرو بشی و یه نفره همه شون رو حریف بشی که حسام رو از دستشون نجات بدی؟ آدمایی که صدتا نیروی پلیس داخلی و بین المللی تو هجده سال نتونستن گیرشون بندازن؟

صداش بالا رفته بود و من مبهوت بهش خیره شده بودم.

دستش رو عصبی تو هوا تکون داد و انگار من رو بخواد به خودش بیاره داد زد: اصلا عقل تو کله ی تو هست دختر؟! یا مغزتو خر گاز گرفته!

مادرم با شنیدن صدای بلند امید به سمت پایین راه پله دوید و با دیدن تنش ایجاد شده بین من و امید حیران گفت: چی شده چرا داد می زنی؟

امید نفسش رو عصبی بیرون داد و دستانش رو پشت سرش بهم گره کرد. بعد از چند لحظه سکوت لب هاش رو بهم فشرد و گفت: اگه با دخترتون این طوری حرف نزنی خودسرانه دست به هرکار خطرناکی می زنه..

انگار کمی آروم شده باشه سرش رو پایین انداخت و عذرخواهی کرد.

کوله ام رو به زمین کشیدم و دوباره داخل خونه شدم. امید هم پشت سرم وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست. به مادرم اطمینان داد که آرومم کنه تا برگردم خونه. بعد از رفتن مادرم کنارم روی پله نشست.

سرم رو به میله ی کنار راه پله تکیه داده بودم و امید بهم خیره شده بود. با صدای آرومی گفت: می فهمم الان خیلی ناراحتی. ولی باید فکرامون رو بذاریم رو هم که کار درست رو بکنیم

بی حوصله بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: دست رو دست بذاریم تا حسام رو نابود بکنن.

- معلومه که منظورم این نیست ولی با رفتن به یک باره ی تو چیزی درست نمی شه

romangram.com | @romangraam