#سولمیت
#سولمیت_پارت_149
ناامید روی تخت افتادم و گوشی از دستانم لرزید و به روی بالشتم افتاد. بی توجه به حرفهایی که از پشت گوشی می اومد دستانم رو به دور خودم حلقه کردم و به سمت زانوهایم خم شدم.
مادرم گوشی رو به جای من جواب داد: الو... سلام من مادرش هستم.. بفرمائید.. نه منم نمی دونم چرا بی قراره... باشه وقتی آروم شد بهش می گم کارتون ضروریه.. چشم.. خداحافظتون
آغوش گرم مادرم از پشت سرم در این لحظه های سرد باعث شد اشک هایم که تا آن لحظه پشت چشمانم منتظر پایین آمدن روی صورتم بودند امانشان بریده شود و بی امان روی گونه هایم جاری شوند..
حرف های دلگرم کننده ی مادرم را نمی شنیدم ولی می دانستم چیزی جز تسکین دردهایم به زبان نمی آورد.. با اندک رمق باقی مانده ام بلند شدم که مادرم از پشت سرم جدا شد. رو بهش کردم که دستای سردم رو گرفت.
- مامان می خوام تنها باشم..
نگاه نگرانش را بهم دوخته بود
- با این وضعیت کجا بذارم برم
چشمانم رو بهم فشردم و گفتم: التماست می کنم باید تنها باشم که بتونم درست فکر کنم..
نفسم رو از سر اینکه مادرم را آسوده خیال کند بیرون دادم و لبخند محوی زدم و گفتم: مامان جونم می دونم نگرانمی ولی کاری ازت ساخته نیست
- تو حتی نمی گی چی شده؟ من کمکت می کنم.. دخترم بیش تر از هر دوست دیگه ای مادر و پدر آدمن که می تونن بهش کمک کنن
شک داشتم به کمک پدر و مادرم! شکی که با نامه ی نگین ایجاد شده بود و با دژاووی الان شدت یافته بود..
نفسم رو سنگین بیرون دادم که تپش قلبم رو دو چندان کرد
نگاه ملتمسانه و معصومانه ام رو به مادرم دوختم که در آخر راضی شد بره. زیر لب غرزنان بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
صورتم از شدت هیجان آمیخته با ترس قرمز شده بود و رگ پشت پلکم مدام می پرید. برخلاف صورتم دستام یخ زده بودند. گوشی رو برداشتم و به امید پیام دادم. نای حرف زدن نداشتم. پیام دادم و نوشتم از دژاووی وحشتناکم که چه بی رحمانه سولمیتم رو به تازیانه ی سیم های بی شمار بسته اند و بی جان روی تخت رهایش کرده اند. از آدمهایی که اسم انسان به یدک می کشن ولی کمتر از هیولا نیستن.. کسایی که می خوان حسام رو به ربات بی احساس و فرمانبردار خودشون تبدیل کنن
romangram.com | @romangraam