#سولمیت
#سولمیت_پارت_148
خودم رو روی تختم ولو کردم و نامه رو با دو دستم جلو روم گرفتم و برای بار صدم خوندمش!
چیزی جز بیش تر آشفته کردن ذهن پریشونم نداشت. رهاش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم تا برای خودم غذا گرم کنم. پام به آشپزخونه نرسیده بود که توی دژاووی جدیدی گیر افتادم!
...
دژاوو:
اتاقی از نور آبی و سیاه مملو، دیوار شیشه ای که جلوی روم کشیده شده بود و پسری با بالا تنه ی عریان و با صدها یا شاید هزارها سیم و دستگاهی که بهش وصل بود روی تخت به خواب عمیق فرو رفته بود.
بهت زده به سمت دیوار شیشه ای رفتم. به طور اتوماتیک با نزدیک شدن من به دیوار صدای آژیر قرمزی بلند شد. گویی سنسور متصل به دیوار هوشمند نسبت به نزدیک شدن من عکس العمل نشان داده بود.
ال ای دی بزرگ پشت سرم که تا لحظه ای قبل برفک بود روشن شد و دو نفر در حال گفت و گو را نشان داد. آرام روی زمین که به مانند دیوار بلوری بود راه رفتم. دو نفری که نشان می داد چهره شان پوشیده بود. حرف های ناواضحی می زدند که متوجه نمی شدم. چند کلمه ای هم که متوجه شدم من باب آشناییم با لغات به گوش رسیده ام بود..
حسام.. شست و شوی مغزی.. تا یک ماه دیگه به طور کامل برای جاسوسی در خدمتتون قرار می گیره...آزمایش های جدیدی روش پیاده کردیم که تا این جا خوب جواب داده...
عصبی از کلماتی که شنیدم به سمت دیوار شیشه ای دویدم.. زیر پاهایم شیشه بود که می شکست و پاهای برهنه ام را زخم می کرد.. پیشانی ام از شدت ترس آمیخته به هیجان عرق کرده بود.. دیوار مدام آژیر می کشید و به زبان انگلیسی می گفت برای ورود باید رمز معتبر وارد کنم.. بی توجه بهش به دیوار مشت کوبیدم.. مدام دستانم را به دیواری زدم ک به ظاهر شیشه ای بود ولی از سنگ هم سخت تر بود.. دستانم به مانند کف پاهایم غرق خون شده بود.. ولی بی وقفه و بدون اینکه دردی از این زخم ها متوجه بشوم به دیوار مشت کوبیدم و لگد زدم.. بی فایده بود... با فریاد زدن اسم حسام از دژاوو بیرون اومدم.
واقعیت:
زانوهام کنار در آشپزخونه سست شدند و آرام آرام روی زمین خم شدم.. وحشتی که توی دژاوو داشتم هنوز توی وجودم بود و از روحم جدا نشده بود... نوک انگشتام گزگز می کرد و فریادی که از ته دل تو دژاوو زده بودم گلوم رو خشک کرده بود. شدیدا تشنه بودم ولی رمقی برای بلند شدن نداشتم. با ته مونده ی انرژی که برام باقی مونده بود دستم رو به دستگیره ی در رسوندم و بلند شدم. مات چیزی که دیده بودم تکیه به در زدم و چشمام رو بستم..
آرام زیر لب گفتم حسام..
جاری شدن نامش روی لبانم مرا از آن حال درآورد. آشفته به سمت اتاق دویدم و گوشی رو برداشتم. پی در پی و دیوانه وار شماره ی حسام رو گرفتم. در دسترس نبود ولی دستم از گرفتن شمارش رها نمی شد. مدام زیر لب می گفتم حسام.. حسام..
لحظه ای آرام اسمش رو می گفتم و شماره اش رو می گرفتم و لحظه ی دیگر مشت به گوشی می زدم و فریادش می زدم.. تعادلم از دست رفته بود.. مادرم با شنیدن فریادهای بی رمقم سراسیمه به اتاقم آمد و من را با آن حال آشفته دید. بغضم گرفته بود ولی خالی از گریه بود.. متوجه حضور مادرم نبودم و دستم به گوشی برای بار هزارم شماره اش را گرفتم.. مادرم روبرویم ایستاده بود و بازوهایم رو گرفته بود. بدون توجه بهش اسم حسام رو زیر لب می آوردم. مادرم که از این وضع آشفته به ستوه آمده بود گوشی رو از دستم گرفت و به روی تخت پرتاب کرد. خواست بغلم کند برای آرام کردنم ولی دستش رو پس زدم و به سمت تخت رفتم و گوشی رو برداشتم و پشت به مادرم دوباره تماس گرفتم... وسط تماس های بیهوده ام، شماره ای زنگ زد که بدون نگاه کردن به اسم مخاطبش جواب دادم و بلافاصله گفتم: حسام ...
صدای نگران و متعجب پشت گوشی جواب داد: فاطمه امیدم!
romangram.com | @romangraam