#سولمیت
#سولمیت_پارت_147


همین طور که برای بار چندم از روی نامه می خوندم پشت سر امید به سمت ماشینش رفتم و داخلش شدم.

امید ماشین رو روشن نکرده رو بهم گفت: نامه پیش تو باشه. شاید چیزی یادت اومد

کناره ی کاغذ نامه رو با دستام فشردم و لب پایینم رو به دندان گرفتم و رو به امید گفتم: این قصه ای که عمو رحمان برای من و نگین تعریف کرده داستان رایجی نیست که مخاطب توش هم بتونه کسی به غیر من باشه.. این قصه رو فقط ما دو تا بلد بودیم!

- فاطمه اون زمان ده یازده سالتون بوده فقط! از یه بچه انتظار داری به این فکر کنه که مخاطبش رو با داستان هایی که شنیده ارتباط بده و نامه بنویسه..فقط هر چی که بلد بوده رو با هم تو نامه آورده. منظورش از دوست تو نیستی.. همین حدسی که زدی درسته.. احتمالا حسام و دوست حسام بودن و منظورش از پدر بد جوجه اردک ها هم پدر اونها بوده..

سری تکان دادم: کاشکی زودتر حل بشه این قضیه

ماشین رو روشن کرد و دست به فرمون شد که از محوطه ی مدرسه بیرون بیایم

- اول از همه باید حسام پیداش بشه. من امشب یه راهی پیدا می کنم برای ارتباط باهاش.

حرفهاش بهم امید می داد درست مثل اسمش!

لبخندی زدم که خیال آسوده شدم رو نشونش می داد.

...

من رو تا خونمون رسوند و ازش تشکر کردم و پیاده شدم.

- حتما اگه خبری شد بهم بگو!

دستش رو بلند کرد: چشم حتما!

خداحافظی کرد و رفت. نامه که تو دستم تقریبا مچاله شده بود رو باز کردم و کلید انداختم و داخل خونه شدم.


romangram.com | @romangraam