#سولمیت
#سولمیت_پارت_146

رو بهم کرد و گفت: قصه ی جوجه اردک زشتی که تو آب غرق شده بود رو یادت نیست؟ بیشتر روزها همین قصه رو براتون تعریف می کردم

- نه یادم نیست!

و واقعا هم یادم نمی اومد!

شروع کرد به قصه گویی. درست مثل هجده سال پیش.

چهره ی آروم و سنگینش رو رو بهم کرد و تعریف کرد:

یکی بود. یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه روز یه جوجه اردکی که خیلی زشت بود از خونوادش رونده شد. از خونه بیرون اومد و رفت و انقدر دور شد که آخر سر خودش رو تو آب دریا دید. به راست نگاه کرد آب بود، به چپ نگاه کرد آب بود، پشت سرش آب بود، جلوی روش آب بود.. آب دریا سیاه سیاه و خیلی کثیف بود. از آب دریا پرسید تو چرا انقدر سیاه و کثیفی؟

آب دریا بهش جواب داد: بابات اومد و من رو سیاه و کثیف کرد. چون اردک بد ذاتی بود. تو فکر می کنی اردک زشتی هستی؟ ابدا! اون چیزی که بد و زشته ذات و درون اردک هاست! مهم اینه که درونت خوشگل و تمیز باشه. تو خیلی صاف و پاکی. ولی بابات نه!

قصه اش رو قطع کردم و ادامه دادم: بابات کسی بود که همه ی دریا رو سیاه کرد. تو نباید فرار کنی! باید با بابای بدت روبرو بشی و درستش کنی!

عمو رحمان لبخندی بهم زد و سرش رو به نشونه ی تائیدم تکون داد.

نامه رو برداشتم و دوباره خوندمش: فردا روزیست که بدون من در دریاچه قدم میزنی. دوست قشنگم. مهربان هستی. من مهربان هستم. ولی دریاچه سیاه شده. اگر هم روی آب راه بروی آدم بدی می شوی. جوجه اردک زشت یادت هست؟ من دارم تبدیل بهش می شوم. بابای جوجه اردک ها با هم دیگه دریاچه را سیاه کردن. من غرق شدم. تو غرق نشو.

رو به عمو رحمان کردم و گفتم: حتما به خاطر پدرش که اعدام شده بود این نامه رو نوشته..

آشفته ادامه دادم: ولی چرا نوشته بابای جوجه اردک ها؟! چرا جمع بسته؟

امید جواب داد: منظورش از دوست تو نیستی؟

سرم رو تکون دادم: نمیدونم! واقعا ایده ای ندارم منظورش از دوست کی بوده! شاید همون پسری بوده که همین بلا سر اونم اومده.. یا حتی خود حسام... اگه منظورش از بابای جوجه اردک ها به این بوده که پدر دوستش هم مثل بابای خودش مجرم بوده قطعا منظورش از دوست من نمی تونم باشم!

نامه رو از خانوم مدیر گرفتیم و باهاشون خداحافظی کردیم. شمارمون رو بهشون دادیم و خواستیم اگه چیز دیگه ای یادشون اومد یا پیدا کردن بهمون خبر بدن. از مدرسه خارج شدیم.

romangram.com | @romangraam