#سولمیت
#سولمیت_پارت_145
هنوز هم تو فکر بود که انگار جرقه ای تو سرش زده شده باشه لبخندی زد که چین و چروک های صورتش رو دوچندان می کرد
-آره الان یادم اومد.. نگین..
ابروهاش رو بهم گره زد و ادامه داد: همون دختری که خیلی زود تنهامون گذاشت
امید و خانوم مدیر در حال گشتن میان پرونده ها بودن و گوششون به حرفهای ما بود. خانوم مدیر انگار چیزی پیدا کرده باشه بلند گفت: پیداش کردم!
هممون به سمتش برگشتیم. بلند شدم و به سمتش رفتم.
- این نامه هست
نامه رو به دست امید داد و امید نگاهی بهش انداخت
خانوم مدیر ادامه داد: این چیزهایی که توش نوشته شده بود ولی نه من که پلیس ها هم نتونستن بفهمن معنیش چی بوده..
امید دستی به ته ریشش کشید و با صدای بلند شروع به خوندن کرد
همه چشممون رو به امید دوخته بودیم
- فردا روزیست که بدون من در دریاچه قدم می زنی. دوست قشنگم. مهربان هستی. من مهربان هستم. ولی دریاچه سیاه شده. اگر هم روی آب راه بروی آدم بدی می شوی. جوجه اردک زشت یادت هست؟ من دارم تبدیل بهش می شوم. بابای جوجه اردک ها با هم دیگه دریاچه را سیاه کردن. من غرق شدم. تو غرق نشو.
با تموم شدن نامه سرش رو رو بهمون کرد: من که چیزی سر در نیاوردم.. فاطمه دوست تو بوده دیگه؟ احیانا خاطره ای نداشتین که این نوشته ی بی سر وته رو بتونی بهش ربط بدی؟
کمی فکر کردم و نا امید گفتم: نه!
عمو رحمان نامه رو برداشت و نگاهی بهش انداخت و گفت: چطور من این نامه رو ندیده بودم! نگین دختر بچه ی شیطونی بود ولی همه چی رو توی خودش می ریخت. موقعی که ناراحت بود هم پیشم می اومد که براش قصه بگم.
romangram.com | @romangraam