#سولمیت
#سولمیت_پارت_144
امید بلند شد و به سمتش رفت. قد دو متریش از قفسه ی پرونده ها بالا تر رفته بود!
- بذارین من کمکتون می کنم!
مدیر لبخندی زد و اجازه ی کمک بهش داد.
صدای در بلند شد و سرایدار پیر مدرسه با سینی چایی وارد اتاق شد.
با دیدنش لحظه ای تامل کردم و به ناگاه لبخندی روی لبانم نشست. بلند شدم و بچگانه داد زدم: عمو رحمان!
....
...
سرایدار مدرسه گویی جزو معدود چیزهایی بود که تو این سالها عوضش نکرده بودن.
چشم هاش رو ریز کرد و متفکرانه دستی روی ریش سفیدش کشید. قطعا منو نمی شناخت ولی دلیل نمی شد که من به یاد نیارمش! لابلای حوادث تلخ اون دورانم، قصه های عمو رحمان از جمله خاطرات قشنگ بچگیم بود که بعد مدرسه برای من و دوستم نگین تعریف می کرد.
اومد جلو و سینی رو روی عسلی گذاشت.
با لبخند شکلاتیم به قامت خمیده اش زل زده بودم
- عمو رحمان! من رو یادت نمیاد! فاطمه بچه ی ساکت و آروم کلاس که براش قصه می گفتی؟!
هنوزم حرفام براش مبهم بود. روی صندلی جلوی عسلی نشست. امید دستش تو پرونده ها و نگاهش به سمت من بود.
شروع کردم با شوق و ذوق از خاطرات مدرسه براش تعریف کردن
- عمو رحمان! من و نگین بعد کلاس ها می اومدیم پیشت اصرار می کردیم. تو هم شروع می کردی نوازش کردنمون و قصه تعریف کردن. هر روز هم یه قصه جدید برا گفتن داشتی
romangram.com | @romangraam