#سولمیت
#سولمیت_پارت_143


- چند تا سوال درباره ی پرونده ی هجده سال پیش داشتم. درباره ی مدیری که اعدام شده بود.

خانوم مدیر که به نظر عصبی و مضطرب شده بود بدون تعلل شروع به صحبت کرد: این که برای خیلی سال پیشه! من که فکر می کردم کاملا بسته شده پرونده! چی شده که شما رو به خاطرش به این جا کشونده؟

-پس شما خبر دارین از اعدام اون سال آقای مدیر این مدرسه؟

با اطمینان و اعتماد به نفس جواب داد: بله قطعا خبر دارم. تا جایی که میدونم آقایی که تو مدرسمون به عنوان مدیر خدمت می کرد از جاسوس های خودکفایی بود که وابستگی به هیچ سازمانی نداشت. که معلوم نبود چطوری تو این مدرسه به عنوان مدیر استخدامش کرده بودن. بعد اعدامش هم دخترش جلوی مدرسه رگ دستشو با تیغ زد.

- پرونده های اون سال بایگانی نشدن؟

-نه به طرز عجیبی همه ی پرونده های مربوط به اون سال از بین رفتن.

امید دستاش رو مشت کرد و به هم کوبید

- حدس می زدم

من که تا این لحظه ساکت بودم پرسیدم: حتی هیچ عکسی هم از اون دوران ندارین؟

چند ثانیه ای فکر کرد و گفت: عکس که فکر نکنم.. ولی سال بعدش که من مدیر شدم یه نامه ی دست نویس توی یکی از کلاس ها پیدا شده بود از همین دختری که خودشو کشته بود ولی حرفهاش نامفهموم بودن

امید هیجان زده صداش بالا رفت و گفت: عالیه! همین نامه... نامه رو ندارین؟!

سرش رو به تائید تکون داد و جواب داد: اصل نامه رو که همون سال به پلیس تحویل دادیم ولی من یه رونوشت ازش برداشته بودم..

دستش رو عصبی به پیشانیش کشید و همین طور که چشم به زمین دوخته بود ادامه داد: ولی یادم نمیاد کجا گذاشتمش!

بلند شد و به سمت پرونده های آرشیو مدرسه رفت و در حالیکه بین پرونده های سبز و آبی و هزار رنگ دنبال نامه می گشت گفت: باید همین جاها باشه.. ولی نمی دونم تو کدوم پوشه اس


romangram.com | @romangraam