#سولمیت
#سولمیت_پارت_142
- مطمئن باش یه معلم خیلی مهربون و خوب جدید براتون میارن!
بلند شدم و رو به امید کردم و گفتم: اگه که می خوای به اتاق مدیر بریم باید از این پله ها بریم طبقه ی بالا.
- آره باید از مدیرش سوال بپرسم
لبخندی به بچه ها زدیم و پله ها رو به بالا طی کردیم.
-همین اتاقه
با دستم اتاق مدیر رو نشونش دادم که امید جلوتر از من بره داخل.
در زدیم و وارد اتاقش شدیم
خانوم مسنی که به دقت داشت یک سری برگه رو مرتب می کرد به محض دیدنمون از زیر عینکش که تا نوک بینیش جلو اومده بود بهمون نگاهی انداخت. عینکش رو با دستش به عقب روی چشماش هل داد و بهمون سلام کرد.
امید با لبخندی جواب سلامش رو داد و به سمتش رفت. در رو بستم و پشت سر امید راه افتادم. امید کارت پلیسش رو نشونش داد که خانوم مدیر از جاش بلند شد. کارتش رو داخل جیبش گذاشت و با دستش اشاره کرد که لازم نیست بلند شن
- بفرمائید بشینید. نمی خواد نگران شین. فقط اگه می شه کمی وقتتون رو بهمون بدین.
خانوم مدیر سر جاش نشست و گفت: بفرمائین.. رو همین صندلی ها بشینین. من به سرایدار بگم براتون چایی بیاره.
نشستیم و خانوم مدیر از دررفت بیرون تا از سرایدار بخواد برامون چایی بیاره.
کل اتاق مدیر رو کنجکاوانه با چشمام بررسی کردم.
با اومدن مدیر، حواسم رو بهش دادم و اون هم با لبخندی روی صندلی روبرومون نشست.
امید شروع کرد به تعریف کردن ماجرا
romangram.com | @romangraam