#سولمیت
#سولمیت_پارت_141
ادامه ی گریمو قورت دادم و رو بهش کردم و لبخندی به نشانه ی قدردانی از مهربونیش زدم. در حالی که باقی مونده ی اشک روی صورتم رو با دستمال پاک می کردم گفتم: نه گریه نمی کنم! بریم به همون مدرسه ای که گفتی
دست برد و ماشین رو روشن کرد.آدرسش رو دادم و به سمت مدرسه ی قدیمیم رفتیم..
...
روبروی ساختمون مدرسه رسیدیم. چقدر که من رو یاد خاطرات بچگیم می انداخت. خیره به ساختمون بودم که امید گفت: پیاده نمی شی؟
سری تکون دادم و در رو باز کردم. به محض باز کردن در، باد بهاری صورتم رو نوازش داد و شالم رو از رو سرم انداخت. نصفه ی راه افتادن شالم گرفتمش و رو سرم محکم کردم. حسی که این مدرسه به من می داد جز یادآوری کودکی تلخم چیز دیگه ای به همراه نداشت. درخت های روبروی مدرسه و زمین بازی قدیمی مون، روی طبیعت سبز و بکری که کمتر مدرسه ای ازش برخوردار بود، از جاشون تکون نخورده بودند. به سمت تاب رنگ و رورفته و سرسره ی کنارش رفتم. تاب خالی توی وزش باد به رقص در اومده بود، پر از حس قشنگ بود اما خالی از شادی های کودکانه. دست بردم و خاک روی تاب رو پاک کردم یادم به زمانی بود که من و دوست مرده ام روی این تاب ها بعد مدرسه تا زمانی که تاریکی شب بهمون غلبه کنه بازی می کردیم. دست هم رو می گرفتیمو با وزش باد تو آسمون ما هم به رقص می اومدیم. تو این لحظه اما، احتمالا از بهشت داشت نگاهم می کرد. آخرین تصویری که از اون موقع ها تو ذهنم بود صورت بی روح و دست پر از خونش بود و وحشتی که بعد دیدنش داشتم.
امید اومد و کنارم ایستاد. میله ی تاب رو گرفت و رو بهم گفت: بریم داخل؟
سرم رو تکون دادم و دستم رو از روی تاب خاک خورده برداشتم. به سمت در مدرسه رفتم و امید هم پشت سرم اومد. تنها چیزی که تغییر نکرده بود همون منظره ی بیرون مدرسه بود. داخلش کاملا عوض شده بود.
رنگ روی دیوارها. نقاشی ها و نوشته های روی پنل کنار کلاس ها.
همه چی عوض شده بود.
مثل این که زنگ تفریحشون بود بچه ها با مانتوی صورتی و مقنعه ی سفید که روش طرح پروانه کشیده شده بود دورم رو حلقه کردند.
یکیشون که قدش تا نصفه ی کمرم می رسید دستاش رو دور رون پام حلقه کرد و گفت: خانوم شما معلم جدیدی؟ چقد خوشگلین میشه معلم ما بشین؟!
لبخندی زدم و دستم رو روی سرش کشیدم: نه عزیزم من معلم نیستم! اما اگه یه روز بخوام معلم بشم حتما میام این جا درس بدم!
دستاش رو بیشتر به پام فشار داد و لب هاش رو آویزون کرد و گفت: ولی من می خوام شما همین امروز بیای معلمم بشی. آخه معلم قبلیمون یهویی از مدرسه رفت! گفت نمی خواد تو این مدرسه بمونه
خم شدم و روبروش نشستم که خودشو از پاهام جدا کرد. دست بردم و گونه اش رو نوازش کردم
romangram.com | @romangraam