#سولمیت
#سولمیت_پارت_140
آشفته دست بردم به کناره ی شالم و دور دستم چرخوندمش.
-نیازی نیست این همه مضطرب باشی. تو هنوز به من اعتماد نداری؟
چشمام رو با معصومیت بهش دوختم
-بیش تر از هر کس دیگه ای بهت اعتماد دارم
-خوب پس ادامه شو بگو. من حتی دژاووهای تو و حسام رو باور کردم. با این که کاملا غیر عقلانی بود
- حدس می زنم به خاطر ارتباط پدرامون با هم، سولمیت همدیگه شدیم.. پدر حسام مقیم کویت هست همون جایی که ماموریت های کاری پدرم بهش گره خورده.. پدر حسام این اقامت رو هجده سال پیش گرفته موقع شروع این پرونده... و چیزی که اخیرا اتفاق افتاده.. این بوده که برای اولین بار بعد هجده سال زن باباش اومده ایران همون موقعی که پدر من نشونه هایی از وجود عامل اصلی این باند تو ایران دیده بود و اومده بود ایران.. و جالب تر اینکه دو سه روز بعد برگشتن به کویت در حالیکه قرار بود حداقل یه ماهی بمونن.
بغضم گرفت و ادامه دادم: الانم که حسام به کل در دسترس نیست می ترسم بلایی سرش آورده باشن..
شروع کردم به اشک ریختن..
امید خم شد و دستمال کاغذی رو برداشت و به سمتم گرفت
تشکر کردم و ازش گرفتم.
-آخه چطور بدون اینکه هیچی بگه گذاشته رفته.. نه شماره تماسی نه نامه ای.. ایمیلش رو هم نداری؟
سرم رو به نفی تکون دادم
-نگران نباش. قول می دم که پیداش کنم.
هق هق کنان گفتم: ممنون
تای ابروش رو بالا انداخت و لبخندی زد: من که گفتم پبداش می کنم. تو که هنوز داری گریه می کنی
romangram.com | @romangraam