#سولمیت
#سولمیت_پارت_139
متعجب پرسیدم: کجا باید بریم؟
- مدرسه ی قدیمیت
کیفم رو برداشتم وبلند شدم
-فکر می کنی از اونجا بتونیم اطلاعاتی گیر بیاریم؟
- وقتی پرونده ای بعد هجده سال به هیچ نتیجه ای نرسیده، نشونه ای که تو مسیر درست قرارمون میده رو می بایست توی اولین صحنه ای که توش جرم اتفاق افتاده پیدا کنیم
به سمت ماشینش رفتیم و داخلش نشستیم. غرق در افکارم بودم. امید ماشین رو روشن نکرده دستاش رو روی فرمون گذاشت و به طرفم برگشت.
انگار توی یه دنیای دیگه باشم چند باری که صدام زد رو نشنیدم. در آخر دست چپش رو جلوی صورتم آورد و بشکنی زد که به خودم اومدم.
خندید و گفت: کجایی فاطمه؟ نکنه باز دژاوو دیدی؟!
سرم رو پایین انداخته بودم: نه فقط...
به چشماش خیره شدم: فقط یه سری حدسیات دارم که یه ماهه داره مغزمو می خوره! هیچ دلیل منطقی پشت حدسیاتم ندارم ولی نمی دونم چرا انقدر مشکوکم..
قیافه ی امید جدی شد و گفت: چی فاطمه؟! هر چی می دونی رو بهم بگو.. مشکلی نداره اگه حدسیاتت اشتباه هم باشن.
نفسم رو بیرون دادم و مردد گفتم: راستش من به پدر حسام مشکوکم
-پدر حسام؟! ادامه بده می شنوم
- می دونی که من و حسام اکثر دژاووهامون در رابطه با همین پرونده بودن.. احتمال می دم دلیلی پشتش باشه که من و حسام رو مرتبط با این پرونده کرده..
romangram.com | @romangraam