#سولمیت
#سولمیت_پارت_138
نفسش رو عصبی بیرون داد
- تو دژاووتون؟
بی توجه به حرفش ادامه دادم
- یه نفر دیگه هم تو اون تاریخ مرده بود.. دوست من! البته که به ما گفتن خودکشی کرده
- کی؟ اسمش یادت هست؟
چشمام رو عصبی بستم و دستام رو روی شقیقه هام گذاشتم..
- اسم کوچیکش نگین بود.. نگین عباسی یا نگین عظیمی..
چشمام رو باز کردم
- دقیقا یادم نیست..
- یه جاسوس به فامیلی عظیمی تو همون سال بود که مثل مدیر مدرسه ی حسام اعدام شده بود.. ولی عکسی تو پرونده های اون سال ازش نبود
- احتمالش هس با صحنه سازی این بچه ها رو کشته باشن؟ اون چیزی که از اون زمان یادم هست اینه که با تیغ رگ دستشون زده شده بود و جلوی در مدرسه افتاده بودن.. همیشه برام سوال بود چرا باید یه بچه تو سن ده سالگی خودکشی کنه
- احتمالا این بچه ها یه چیزی از پدراشون دیدن که کشته شدن.. این پرونده ی قدیمی انقدر زود بسته شده که همه جاش پر از شک و شبهه اس... حتی اعدام این جاسوس ها هم پر از سوال هست.. چرا بدون اینکه ازشون اعترافی کشیده بشه اعدام شدن..
ادامه داد: خبری از مادرش یا دوستای قدیمیت که نگین عظیمی رو بشناسن نداری؟
- نه متاسفانه.
امید درحالیکه بلند می شد دهنش رو به نی چسبوند و آخرین قطره های نوشیدنیش رو خورد. رو بهم کرد و گفت: بلند شو باید بریم
romangram.com | @romangraam