#سولمیت
#سولمیت_پارت_136

- خوبه. پس باهات هماهنگ می کنم. فعلا

با قطع کردن گوشی، دوباره خیره به اسم حسام توی مخاطبا شدم. کاش حداقل تو دژاوو می دیدمش. ولی دریغ.. دوباره بی خوابی به سرم زده بود. بلند شدم و جعبه ی موسیقیم رو برداشتم. کوکش کردم و گذاشتمش کنارم. این جعبه و موسیقیش هم شده بود درمان بی خوابیم. امیدوار بودم لااقل حرفهایی که قرار بود امید بهم بزنه بیشتر از این دلسردم نکنه. با نواخته شدن موسیقی توی فضای اتاق کم کم چشمام سنگین شد و به خواب رفتم.

روز بعد آماده شدم و به آدرسی که امید برام فرستاده بود رفتم. همون کافه ای بود که قبلا سه نفری با حسام توش قرار گذاشته بودیم. قبل من رسیده بود. صندلیش پشت به من و خودش هم مشغول گوشیش بود. به سمتش رفتم و سلام دادم. با دیدن من سرش رو از تو گوشی بلند کرد و با لبخندی جواب سلامم رو داد. کیفم رو روی میز گذاشتم و نشستم.

نگاهی به صورتم انداخت که این یه ماه از شدت غصه نصف شده بود.. زیر چشمام گود افتاده بود و گوشه ی لبهام غم زده به سمت پایین خم بودند. متوجه نگاهش که شدم منو رو برداشتم و با لبخند ساختگی گفتم: سفارش دادی چیزی؟

دستی به ته ریشش کشید وگفت: نه هنوز..

پیش خدمت اومد و سفارشمون رو گرفت.

- من قهوه ی داغ و تلخ

امید زیرزیرکی نگاهی بهم انداخت و درهمان حال سفارشش رو داد. بعد رفتن پیش خدمت دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: تا جایی که از قرار ملاقاتمون تو همین کافه یادمه قهوه ی داغ و تلخ به مزاج حسام بود نه تو..

لبخندی به تلخی همین قهوه ی سفارشی زدم و گفتم: اون برای زمانی بود که حسام این جا بود نه الان که رفته و هیچ خبری ازش نیست.

امید ابروهای کلفت و پهنش رو بالا انداخت و گفت: آخه چطور شده که این طوری بی خبر رفته..

نفسم رو با حسرت بیرون دادم: پدرش بود که بی خبر اومد و با خودش حسام رو برد

- الان هیچ ارتباطی با هم ندارین؟

سرم رو به نفی تکون دادم..

دست برد و با انگشت اشارش عینکش رو روی چشماش تنظیم کرد و گفت: می دونی که من این یه ماه با پدرت همکاری می کردم. حقیقتش رو بخوای بدون اینکه کسی متوجه بشه، مخفیانه پرونده های قدیمی چند سال پیش رو تو این یه ماه زیر و رو کردم. داخل یکی از پرونده های اولیه که درباره ی اولین جاسوسی که نفوذ داده بودن و لو رفته بود این عکس رو دیدم.

از تو گالری گوشیش عکسی رو باز کرد و گوشی رو به طرفم گرفت. ازش گرفتم و به دقت نگاهش کردم. چشمام رو ریز کردم و دستم رو مشت کرده زیر چونه ام گذاشتم.. بعد نگاه کردنش سرم رو تکون دادم و گفتم: خوب... این عکس چیه؟ من که چیز مشکوکی توش نمی بینم.

romangram.com | @romangraam