#سولمیت
#سولمیت_پارت_134
- یعنی چی؟ پس اونایی که اومده بودن ایران چی؟ مگه نگفتی اصل کاریاشون اومدن؟
-تمام این یه ماه فریبشون رو خوردیم. خودشون دو سه روز بعد عید برگشتن و کسایی که ما دنبالشون بودیم مقلداشون بودن! چند نفری که از لحاظ چهره و رفتار کاملا به جای اونها خودشون رو جا زده بودن و همه ی کارهاشون حساب شده بود و عینا طبق اون چیزی بود که ما فکرش رو می کردیم! ولی چیزی جز مجرم مقلد نبودن!
ادامه داد: بازی مون دادن دخترم! بدجوری هم گولشون رو خوردیم.
لبهام رو به دندون گرفتم و گفتم: شما چهره ی مهره اصلیشون رو می دونین؟
سری تکون داد و گفت: نه مدام تغییر چهره میدن.
یعنی این آدما مرتبط با پدر و زن بابای حسام هستن که دو سه روز بعد عید نیومده برگشتن؟
نه.. من هیچ دلیل واضحی برای محکوم کردنشون نداشتم.
پدرم دستام رو گرفتم و گفت: دخترم دیگه نمی خواد نگران باشی.. می خوام خودمو بازنشسته کنم. من کل خدمتمو پای منحل کردن باند جاسوسی اینا گذاشتم و تا آخرین کاری که از دستم بر میومد هم پیش رفتم ولی متاسفانه روبرو شدن با این آدما خارج از توان منه.
سری به تائید تکون دادم: اوهوم! خوب کاری می کنی! اگه مامان بفهمه بازنشسته می شی خیلی خوشحال میشه!
لبخندی زد و بلند شد که از اتاق خارج بشه. دستش رو روی دستگیره ی در گذاشت. رو بهم برگشت: راستی آقا امید، پلیس درستکاری هست خیلی بهمون کمک کرد این چند وقت.. می فهمم چرا طرفداریشو می کردی
لبخند دندون نمایی به نشونه ی پیروزی زدم و گفتم: دیدین من که گفتم آدم درستیه!
از اتاق خارج شد و من رو مثل همیشه با افکار به هم پیچیدم تنها گذاشت.دستام رو پشت سرم بهم قفل کردم و روی تخت درازکش شدم. دست به گوشی بردم و توی صفحه ی مخاطبا اسم حسام رو بالا آوردم. خیره به اسمش مثل همه ی شبای این یه ماه منتظر تماسش شدم تا خوابم ببره! انتظار بیهوده ای بود...
غرق در افکارم با دراومدن صدای گوشیم از جام پریدم..
امید بود. نفسم رو ناامیدانه بیرون دادم. پلک هام رو به هم فشردم و چشم بستم.
- بله؟
romangram.com | @romangraam