#سولمیت
#سولمیت_پارت_133


بدون اینکه فرصت جواب دادن بهش بدم میله ی اتوبوس رو رها کردم و دانشجوها رو کنار زدم و به سمت جلوی اتوبوس رفتم. به ظاهر جزوه ای درآوردم که بخونمش تا بلکه نگاه های دانشجوها ازم کنده بشه. از این که تو مرکز توجه باشم به شدت متنفر بودم.

چشمم رو به یکی از سطرهای جزوه دوخته بودم ولی فکرم تمام پیش حسام بود. حتما دلیلی داشته که این یه ماه ازم خبر نگرفته. با گفتن این حرفا سعی می کردم خودم رو آروم کنم ولی فقط خودمو گول می زدم...

کل مدت سر کلاس حواسم رو به استاد دادم که ذهن آشفته ام رو از همه ی این مسائل دور کنم. باید خوشحال می بودم از اینکه پدرم داره میاد! آره این بهترین خبر این چند وقت بود..

بعد دانشگاه به خونه برگشتم و تمام شب منتظر پدرم روی مبل نشستم. به شدت دلشوره داشتم که عملیاتشون موفقیت آمیز بوده یا نه.

با به صدا در اومدن زنگ خونه پریدم و به سمت آیفون رفتم

- من باز می کنم مامان!

مامانم که در حال پختن غذا تو آشپزخونه بود باشه ای گفت و به کارش ادامه داد.

با دیدن پدرم گل از گلم شکفت و خودم رو به بغلش انداختم. پدرم من رو محکم بغل کرد. بعد از اینکه از بغل پدرانه اش سیر شدم از آغوشش بیرون اومدم و بهش چشم دوختم. می دونست منتظر چی بودم و چه سوالی می خواستم ازش بپرسم. با تاسف سری تکون داد و پله های ورودی رو به سمت خونه بالا رفت. برگشتم و بدو خودم رو بهش رسوندم

- بابا بگو که تونستین بگیریشون؟

- بذار خستگی در کنم برات تعریف می کنم.

من که دل تو دلم نبود منتظر شدم تا پدرم شامش رو بخوره و بعد برام توضیح بده. به سمت اتاقم رفتم و روی تختم نشستم.

بعد چند دقیقه پدرم اومد که با دیدنش از جام بلند شدم

اومد و کنارم روی تخت نشست.

آشفته دستی روی موهای سفیدش کشید و گفت: همه ی این مدت بازیمون داده بودن! مثل همه ی این هجده سال! حتی اگه دستشون برامون خونده بشه هم اونا قبل از ما خبردار می شن و خودشون رو مخفی می کنن..


romangram.com | @romangraam