#سولمیت
#سولمیت_پارت_132

میلاد و عاطفه طبق معمول روی صندلی های کنار هم نشسته بودن و مثل همیشه برای من جا نبود. به سمتشون رفتم و میله ی کنار صندلیشون رو گرفتم.

- سلام بچه ها صبح مایل به ظهرتون به خیر

عاطفه لبخندی زد و گفت: سلام عشقم

بعد حرفهایی که به میلاد تو بیمارستان زده بودم به شدت باهام سرد شده بود و حتی سعی نمی کرد جواب سلامم رو بده. شونه ای برای این طرز رفتارش بالا انداختم و محکمتر به میله چسبیدم.

عاطفه که می خواست سر صحبت رو باز کنه از سر کنجکاوی پرسید: فاطی خبری از حسام نشده؟ قراره از تو و حسام تقدیر کنن اگه نباشه که خیلی حیف می شه.

دستاش رو بهم زد و گفت: اصلا بهتر خودم به جاش جایزش رو می گیرم.

پشت چشمی براش نازک کردم و دیوونه ای نثارش کردم.

از حرف زدن درباره ی حسام طفره می رفتم. این یک ماه که گذشته بود دریغ از یک تماس یا حداقل یک پیام خشک و خالی از طرفش!

میلاد که از شیشه ی اتوبوس به بیرون زل زده بود کنجکاوتر از عاطفه بود. می تونستم این رو از نگاه پر از خشم و نفرتش بخونم که سعی در پنهان کردن ازم داشت. آخر طاقت نیاورد و رو بهم کرد و پرسید: معلوم نیست از کجا تو زندگیت پیدا شده بود که بی خبر هم گذاشته رفته..

سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم. ترجیح می دادم سکوت کنم. نه می خواستم ازش دفاع کنم نه اینکه پشت سرش پیش دوستام شکایتش رو بکنم.

عاطفه دستش رو روی دستم گذاشت و با مهربونی گفت: اصلا خودت رو به خاطرش ناراحت نکن.. عشق باد آورده رو باد می بره

برای اینکه صحبت رو عوض کنم گفتم: امروز با کدوم استاد کلاس داریم؟ اگه استاد علیمی هست که اصلا حوصلشو ندارم! چرا این استادای رو مخ بازنشسته نمی شن.

میلاد عصبی شده بود. صداش رو بلند تر کرد و گفت: چرا می خوای از این پسره دفاع کنی؟ چرا حرفو عوض می کنی آخه؟ ببین چقدر بهت ضربه زده که حتی حاضر نیستی حرفش رو پیش بکشی!

صداش انقدر بلند بود که همه ی دانشجوها بهمون زل زده بودن

- اولا که صداتون رو بیارین پایین آقای محترم! دوما که فکر کنم قبلا هم یه بار بهتون گفته بودم من مجبور نیستم درباره ی همه ی چی زندگیم بهتون توضیح بدم! مثل اینکه فراموشتون شده..

romangram.com | @romangraam