#سولمیت
#سولمیت_پارت_120

پدرم ادامه داد: بعد حادثه ی تروریستی دانشگاه شما، هیچ نشونه ای از تروریست به جا نموند درسته؟

- اره

- برات سوال نشد که چطور حتی با دی ان ای اش هم هویتش معلوم نشد؟

- خوب.. جسدش سوخته بود.

پدرم به نفی سرش رو تکون داد: نه! هویت جسد سوخته هم با جواب دی ان ای مشخص می شه.. به خاطر این نیست.. به خاطر اینه که جسد رو به کل سر به نیست کردن. معلوم نیست کجاست.

با فکر به امید گفتم: ولی من یادمه پلیسی که بهمون کمک کرد گفت که نمونه فرستادن برا تعیین هویت ولی هویتش معلوم نشده!

پدرم که انگار برق از سرش پریده باشه: پس هویتش رو به کل نابود کردن. یا شایدم پلیسی که کمکتون می کرده هویت تروریست رو مخفی کرده!

با اطمینان گفتم: امید؟نه مطمئنم اون همچین کاری نمی کنه! یعنی قطعا دستش با این جاسوسا تو یه کاسه نیست

پدرم لبخند تاسف باری بهم زد: هنوز مونده آدما رو بشناسی! شمارش رو داری؟

ولی من مطمئن بودم. امکان نداشت امید هم جزو اون آدما باشه..

شمارش رو از تو گوشیم درآوردم و به پدرم دادم. پدرم در حالیکه از من تشکر میکرد شمارش رو گرفت و بیرون از اتاق رفت که من صحبتاش رو نشنوم. معلوم بود که بیشتر از هر چیزی نگران منه. به خاطر همین نمی خواست بیشتر از این درگیر این ماجرا بشم.

آرنج دستام رو روی میز فشردم و دستام رو آشفته روی سرم گذاشتم و به آینه ی جلوی میزم زل زدم. با در اومدن صدای گوشی به خودم اومدم. حسام بود.

- الو سلام حسام! ببخشید پیامت رو دیدم یکی از فامیل هامون اومده بود عید دیدنی به کل یادم رفته بود جواب بدم.

فکرم رو کمی آزاد کردم و ادامه دادم: راستی سال نوت مبارک!

حسام: می دونی دروغ بگی من می فهمم حتی از پشت تلفن

romangram.com | @romangraam