#سولمیت
#سولمیت_پارت_119
با دیدن پیامش نیشم تا بناگوش باز شد. دستم رو بردم که جواب پیامش رو بدم ولی پدرم که داشت داخل اتاقم می شد مانع شد.
سریع گوشی رو جلوی آینه گذاشتم.
به سمت پدرم که روی تختم نشست برگشتم و گفتم: چیزی شده بابا؟
پدرم که گویی با خودش کلنجار میرفت که صحبت رو باهام باز کنه در اخر دلش راضی شد و رو بهم گفت: بابا جان میدونی که ماموریت های من توی نیروی دریایی بیشتر در رابطه با جاسوس های ایرانی هست که مقیم کویت هستن؟!
سرم رو بالا پایین کردم و منتظر ادامه ی حرفش شدم
- هجده سال پیش وقتی فقط پنج سالت بود یه ماموریت مهم به دستم سپردن که تا به الان حل نشده بود. رئیس دانشگاهی که تو و دوستات باعث شدی دستگیرش کنن یکی از مهره های ما بود. این پرونده انقدر پیچیدگی داشت که تو این هجده سال همه ی پرونده های مشابهش و کسایی که از روش تقلید کرده بودن و به اصطلاح مجرم مقلد بودن رو دستگیر کردیم ولی کسی که ازش تقلید می شد پیدا نشده!
با تعجب گفتم: شما می دونستین رئیس دانشگاه ما چجور آدمیه؟
- بعد کشته شدن سه تا دانشجو فهمیدیم. همین اخیرا بعد حادثه ی تروریستی.
- خوب اینی که میگین جرم ازش تقلید می شده دقیقا چه جرمی خودش مرتکب می شده؟
سرش رو به افسوس تکون داد: تربیت جاسوس های خارجی به عنوان مقام های بالای دانشگاهی. مثل همین رئیس دانشگاهتون.
دهنم باز مونده بود: واقعا؟
چند باری از شدت تعجب محکم پلک هام رو بهم زدم: یعنی جاسوس خارجی بوده؟
- متاسفانه بله. با رشوه های سنگین تو نیروهای پلیس و نیروهای قضایی نفوذ کرده بود که تو مرحله ی بعدی تو این نیروها جاسوس نفوذ بدن.
فکرام رو جمع کردم و سعی کردم هر چی می دونم رو به پدرم بگم که کمکش کنه.
romangram.com | @romangraam