#سولمیت
#سولمیت_پارت_121


چشمام رو همراه با لبخندی به سرزنش خودم بستم: اره! ولی.. نمی خوام الان درگیرت کنم. خودت الان درگیر اتفاقای ناخواسته هستی.. راستی اوضاع با زن بابا چطور پیش رفت؟!

حسام نفسش رو بیرون داد که می تونستم صداش رو بشنوم: اوضاع خوبه. برخلاف انتظاراتم.. به نظر آدم بدی نمیاد.

با حرص گفتم: می دونستی منم می تونم مثل تو زمانایی که دروغ میگی رو متوجه بشم؟

حسام خندید: نه جدا میگم! بیشتر از پدرم زن بابام، باهام احوالپرسی کرد و از اوضاع این روزام و اینکه چطور زندگی می کنم سوال کرد. فعلا که اوضاع آرومه.. فقط اینکه هنوز دلیل اومدنش رو نفهمیدم.. به نظر آدم سیاستمداری میاد. قرار نیست به من بگن چرا اومدن. همش بهونه می کنن که می خواستن سال نو رو پیشم باشن و اینکه ،لی لی ،همین زن بابام!، دلش می خواسته ایران رو ببینه! به غیر اون هجده سال پیش دیگه سفری نداشته به ایران!

انگار چراغی تو ذهنم روشن شده باشه! سریع و بدون فکر حساب شده ای گفتم: حسام پدرت هجده سال پیش از ایران رفته درسته؟!

ولی نه فکرم احمقانه اس! این دو تا موضوع نمی تونن بهم دیگه ربط داشته باشن!

- اره.چطور؟

لب پایینم رو به دندون گرفتم و از فکر بیهودم خندم گرفت: هیچی. هیچی. همینطوری کنجکاو شدم!

حسام که به نظر صداش از گوشی دور شده بود گفت: آها.. فاطمه مثل اینکه دارن صدام می کنن فعلا قطع می کنم. ولی یه قرار می ذارم که بیام حضوری ببینمت!

- باشه پس، فعلا!

قطع کردم. بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم. جایی که پدرم هنوز مشغول صحبت با امید بود.

به محض دیدنم گوشی رو قطع کرد. رو مبل کنارش نشستم.

- چی شد بابا؟ به نتیجه نرسیدین؟

- مثل اینکه حدسم درست بود و جسد گم شده! اطلاعاتی که از دی ان ای اش بدست اومده هم به کل پاک شدن!


romangram.com | @romangraam