#سقوط_یک_فرشته__پارت_222
«اگر ریچارد قاتل نبوده پس چه کسی مرتکب این کار شده.»
«میل داری بدانی بسیارخوب قاتل پدرشما آن جوان جلف و سبک مغز بوده که به اسم تورن با خواهر شما معاشقه می کرد.»
«ولی آقا، اگر ریچارد بی گناه بود چرا فرار کردو قضایارا به دادگاه نگفت.»
«جویس، تمام بدبختی ها و دربدریهای ریچارد بیچاره مربوط به همین موضوع است.ضعف و جبن او،اورا خانه خراب کرده است.جویس من میل دارم که تو خودت اورا ببینی تا قضایا...
463-467
را برایت شرح دهد.»
جویس از شنیدن این حرف ها متحیر مانده گفت:«ولی آقا،اورا ازکجاپیدا کنم،با این وصف که شما می گوئیدممکن نیست به اینجابیایدوچنین جراتی بکند.»«با وجود این الساعه ریچارد در این خانه است،امشب به اینجا پناه آورده برماست که شرط مهمان نوازی را درباره او به جاآوریم وعجالتا تا روشن شدن قضایا نگذاریم کسی از حال او مطلع شود،من صلاح دیدم که عجالتا موضوع را برای شما روشن کنم وشما را محرم این اسرار قرار دهم،فعلا بیا برویم واو را ببین.»
جویس با کارلایل به اطاقی که ریچارد درآن بود رسیدند.جویس با ریچارد داخل صحبت شد.هزاران سوال از او کرد،هزاران توضیح خواست،ریچاردهم با کمال حرارت وصمیمیت سوالات او را جواب میداد،ماجرای خود را نکته به نکته براوفرومی خواندوگاهگاه خانم کورنی به میان حرف آنها دویده نکات مبهم را روشن می کرد دراین میان فقط کارلایل ساکت بود.
جویس به طوری طرز صحبت واستدلال ریچارد را موثر دید که نتوانست در صداقت او تردید کند.بالاخره گفتگو به پایان رسید.جویس دیگر با نظر قاتل وپدرکشته به ریچارد نگاه نمی کرد بلکه او را موجود بدبختی می دید که شنائت خواهرش دامنگیر وی شد؛درپایان گفتگوقرار وضع خواب ریچارد را گذاشتندوهمانطور که خانم کورنی درنظر گرفته بود بنا شد با ریچارد کارلایل دراطاق پشت اطاق او که از هر حیث محفوظ بود بخوابند،بالاخره ریچارد را به آن اطاق راهنمائی کردندبا خاطری پریشان وارد بسترشدوازکثرت خستگی بخواب رفت ،هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که صدای فریاد ریچارد بلندشد؛گوئی طنابی به دور گردن او پیچیده اند صدایش خفه ولرزان بود ومیگفت:آقا،آقا،خدا می داند من بی گناهم بی جهت من را توقیف نکنید،آن تورن لعنتی او را کشت برمن رحم کنید.کارلایل که هنوز به خواب نرفته بود بسوی او رفته اندک اندک به لطف بیدارش کرد،بیچاره ریچارد خواب دیده بود که پاسبان به دنبال او آمده جای او را پیدا کرد می خواهد توقیفش کند.
فصل سی وچهارم
طلیعه صبح پدیدار گردید؛هنوز هوا گرفته بودوهنوز قطرات درشت برف برزمین می بارید،ریچارد از خواب بیدار شده وجویس صیحانه او را حاضر کرده درپیش او گذاشت درهمین هنگام کارلایل وارد اطاق شد واز ریچارد پرسید:«امیدوارم دیشب راحت خوابیده باشی»«کاملا راحت خوابیدم بقدری خسته بودم که ملتفت هیچ چیز نشدم،آفای کارلایل باید هرچه زودتر من از اینجا بروم»
«روزروشن نمی توانی بروی،بایدتا اول شب صبرکنی ولی می خواهم بدانم کجا خیال داری بروی؟»«خودم هم نمی دانم،نمی توانم به لندن برگردم فورا گرفتار خواهم شد»«به نظر من کاملا اشتباه می کنی ریچارد،من زیاد راجع به این قضیه فکر کردم وبه یک نتیجه قطعی رسیدم،مقصود تورن این بوده که تو را به این وسیله بترساندواز خود دور کند،آدمی که خودش قتلی کرده مممکن نیست درپیرامون قتل آشوبی بپا کند»
romangram.com | @romangram_com