#سقوط_یک_فرشته__پارت_219
« خوب اینجا آمده ای چه کارکنی؟ چه خیال داری؟ میخواهی فردا صبح در تمام این ناحیه بوق بزنی و ورود خود را به مردم اعلام کنی؟»
«هیچوقت میل ندارم کسی از ورود من اطلاع پیدا کند.»
«چطور ممکن است تو در اینجا باشی و کسی از بودنت اطلاع پیدا نکند. آامدن تو به اینجا صرف حماقت است.»
«چه کنم، زندگی برمن خیلی سخت و دشوار بود، من حاضر بودم حمالی کنم و این روز را به خود نبینم، هشت نه سال بی خانمانی، دربدری، بدنامی. هرساعت و هر دقیقه در انتظار پاسبان و دژخیم بودن از کوچکترین توجه دیگران بیم داشتن، این چه زندگی است!»
«بسیار خوب ولی بحثی بر کسی وارد نیست، تمام این بد بختی ها را خودت باعث و مسبب بوده ای. رفتن به دنبال دختری مثل افی هلیجوان این نتایج را دارد.»
«ببخشید خانم،افی هلیجوان که باعث اتهام من نشده تورن باید آدم بکشد و من در بدر و بی خانمان بشوم.»
«اگر واقعا تو مرتکب چنین گناهی نشده باشی نمیدانم پس کجا باید حقیقت امر روشن شود؟ تو مدعی هستی که شخصی به نام تورن مرتکب قتل هلیجوان شده ولی تاکنون کسی نام و نشانی ازین شخص نشنیده، نکند تو برای تبرئه خودت این داستان را جعل کرده باشی؟»
رنگ از روی ریچارد بیچاره پرید هیچ انتظار نداشت از ناحیه نزدیکترین خویشاوندان خود چنین نسبتی به او داده شود. با هیجان محسوس گفت:« چه می فرمایید؟ داستانی جعل کرده باشم؟ پس به شما عرض کنم کسی از حال من خبر نداشت تا اینکه تورن پاسبانی را بر علیه من برانگیخت.»
«اگر اینطور است تو چرا حقیقت را به پاسبان نگفتی و او را گرفتار نکردی؟»
«به چه وسیله می توانستم ثابت کنم که قاتل هلیجوان او است نه من!»
«ریچارد به تو بگویم، تو بی عرضه ترین و بی کفایت ترین مردم دنیا هستی.»
«خوب میدانم از بچگی پیوسته این نسبت را به من داده اند.»
«نسبت صحیحی هم بوده و تا آخر عمر هم همینطور بی عرضه و بی لیاقت خواهی ماند اگر مرا متم به گناهی می کردند که می دانستم کار چه کسی است تصور میکنی دست بر روی دست می گذاشتم و ساکت می نشستم.راستی اگر اینطور از سرما نمی لرزیدی همین الان یکی از آن کتک های دوران طفولیت را به تو می زدم.»
romangram.com | @romangram_com