#سقوط_یک_فرشته__پارت_207
«چه گفتی؟ سراغ چه کسی را از من گرفتی؟»
«منکه زبان چینی با شما صحبت نکردم. پرسیدم ریچارد هایر کجاست.»
«بچه مناسبت این سوال را از من می کنی؟ مگر خدای نخواسته عقل از سرت پریده.»
«در این صورت از ریچارد هایر جدا شده ای. اینطور نیست؟»
«جویس من مقصود ترا نمی فهمم. از ریچارد جدا شده ام یعنی چه؟»
«افی می خواهم بدانم. وقتی تو از اینجا رفتی مگر با ریچارد هایر ملحق نشدی؟»
به مجرد شنیدن این حرف افی از جای برجسته فریاد کرد:
«جویس واضح و آشکار به تو بگویم در زندگانی گذشته در مقابل تو خیلی ملایمت به خرج داده و تحمل لاطائلات تو را کرده ام ولی دیگر تحمل این توهین برای من ممکن نیست. من از شبی که آن حادثه شوم اتفاق افتاد چشمم به چشم ریچاد هایر نیفتاده است.»
جویس نمی دانست حرف خواهر خود را باید باور کند یا خیر. فکری کرده و گفت:
«افی موضوع باید روشن بشود. وقتی تو از اینجا رفتی مگر برای این نبودکه به ریچارد ملحق شوی.»
«به ریچارد ملحق شوم! خود را در آغوش قاتل پدرم بیاندازم. جویس معلوم می شود یکذره عقل در کله تو پیدا نمیشود اگر من می توانستم دسترسی به این آدم کش پیدا کنم تا به حال بسر چوبه دار رفته بود.»
«افی، اگر من ندانسته و نسنجیده در حق تو قضاوت ناحقی کرده ام صمیمانه از تو پوزش می خواهم ولی تنها من نیستم که این گمان را در حق تو داشته ایم تمام مردم این حوالی بر این عقیده می باشند. تنها ارباب من آقای کارلایل معتقد است که تو با ریچارد نبوده ای.»
«آقای کارلایل بیش از تمام مردم این حوالی دارای عقل سلیم است.»
romangram.com | @romangram_com