#سقوط_یک_فرشته__پارت_208
«اگر با ریچارد نبوده ای پس در این مدت مدید در کجا بسر برده و چه کرده ای اصلاً چرا از اینجا رفتی؟»
«علت اینکه برای چه از اینجا رفتم مربوط به خود من است دیگر اینکه چه لزومی دارد بدانی من در کجا بوده ام.»
«ازدواج کرده ای؟»
«ازدواج. من از آن اشخاص هستم که آزادی را به هر چیز دیگر ترجیح می دهم. خیر ازدواج نکرده ام. در حال حاضر در خدمت یک کنتس عال مقام بسر می برم.»
«راستی؟ چه خوب کاری کرده ای. بگو ببینم راحت هستی؟ از کارت رضایت داری؟»
«حقوق من به قدر کفایت هست. ولی تا بخواهی زیاد. سابقاً درخدمت یک خانم پیر بودم. هر روز با او مجبور بودم دعا کنم و کتاب مقدس بخوانم. وقتی که این خانم مرد سی لیره از ثروت خود را به من بخشید. با این حال تصدیق می کنی که درباره من ظالمانه قضاوت کردید.»
«تقصیر با ما نبود. وضع رفتار تو همه را درباره تو مشکوک کرد.»
«ولی تو باید بدانی که من مرگ را ترجیح می دادم به اینکه
439-440
با ریچارد هایر هم آغوش شوم.»
« اگر در این مدت یک دو کلمه کاغذ بمن نوشته و حقایق را شرح داده بودی درباره تو قضاوت بد نمیکردیم.»
« در هر حال گذشته گذشت. راستی بگو ببینم آقای کارلایل عروسی نکرده است؟»
romangram.com | @romangram_com