#سقوط_یک_فرشته__پارت_205
اما کاغذ را به ویلیام داد: ویلیام آنرا از اول تا آخر خواند مجدداً به مادرش بازگردانید و گفت:
«مادر امروز آنرا برای پدرم می فرستی؟»
«می فرستم. ولی تعجیلی در فرستادن آن نداریم به علاوه آدرس پدرت هم درست نمی دانم لازم است وفات او را در روزنامه ها اعلان کنیم و خیلی هم از این واقعه خوشوقتم لکه ننگی از دامن این خانواده زایل شد.»
«مادر به عقیده من شما نامهربانترین و سنگدل ترین زنهای دنیا هستید.»
این حرف بر اما گران آمد. نگاه تندی به طفل خود افکنده گفت:
«باشد امروز معنی نامهربانی را به تو بچه حق شناس می فهمانم نمی گذارم تعطیل فردا در منزل بمانی حتماً باید به آموزشگاه بروی سفارش می کنم برای نهار هم به تو اجازه آمدن به خانه ندهند.»
***
چند روز بعد از حوادث فوق کارلایل حسب المعمول به دفتر کار خود رفت. هنوز در آنجا قرار نگرفته بود که مستر ویل منشی او با قیافه ای درهم و سری افکنده وارد اطاق شده گفت:
«آقا خیلی معذرت می خواهم ولی بفرمائید ببینم امروز خبر مخصوصی از جایی به شما رسیده؟»
«بلی شنیده ام قضیه را می دانم.»
«خیلی ببخشید. من تصور می کردم هنوز اطلاع پیدا نکرده اید. لازم دیدم آمده و طوری به شما این موضوع را اطلاع بدهم که مبادا خبر بطور ناگهانی به شما برسد و صدمه روحی بر شما وارد آید.»
«آقای دیل چه می گوئید چند صد لیره ضرر چه صدمه ای ممکن است به من بزند.»
romangram.com | @romangram_com