#سقوط_یک_فرشته__پارت_204

«باشد. من باید بفهمم این کاغذ از طرف چه کسی است. شاید لازم باشد جواب فوری به آن داده شود. به علاوه مگر تو فضول هستی، این دخالتهای بیجا به تو نیامده.»

ویلیام دیگر چیزی نگفت و ساکت و آرام برجای نشست اما واین کاغذ را با عجله و شتاب باز کرده و خواند و ناگهان فریادی برکشید گفت: «وای چه خبر وحشت انگیزی!»

ویلیام پرسید: «مادر مگر در کاغذ چه نوشته است؟»

«ایزابل، ایزابل واین. البته او را فراموش نکرده ای.»

«او را فراموش کرده باشم معلوم می شود حافظه من بکلی خراب شده که او را فراموش کنم.»

«خوب، مطابق مندرجات این کاغذ ایزابل مرده است. ظاهراً در بین راه قطار برگشته و باعث مرگ او شده.»

به مجرد شنیدن این خبر دیدگان طفل به روی هم افتاده و اشک از چشمانش سرازیر گردید.

«ولی در هر حال بهتر که مرد. فرضاً زنده می ماند و عمری در بدبختی بسر می برد. چه فایده داشت؟»

«مادر جان این چه حرفی است می زنی از شما خیلی بعید است.»

«برای چه بعید است. ویلیام تو بچه خیلی احمقی هستی. حالا دیگر بزرگ شده ای باید بدانی ایزابل هم خودش را بدبخت کرد و هم خانواده اش را ننگین.»

«مادر جان من خوب میدانم. بدبختی او به واسطه وجود یک نفر آدم پست بوده یقین بدانید اگر من بقدر کفایت بزرگ شده بودم به محض دیدن این جوان سرش را در زیر سنگ له می کردم.»

«تو چه می دانی، تو از کجا خبر داری به میل خودش رفت. کسی به زور او را نبرد.»

«من از همه جا خبر دارم. مادر می خواهم کاغذ را بخوانم آنرا به من بدهید.»


romangram.com | @romangram_com