#سقوط_یک_فرشته__پارت_201
«آه آقای لرد نمیتوانم چیزی از شما بپذیرم هر طور شده نان خود را درمیاورم.»
«ایزابل این چه حرفی است بر اشتباهات گذشته خطای دیگری اضافه نکن چه طور می توانی با این وضع و حالت کار بکنی چه کاری از دستت بر می آید؟ من به تو گفتم به جای پدرت هستم همان تکالیفی را که او در مقابل تو داشت من هم دارم اگر او بود چه طور امکان داشت تو با این حال بلا تکلیف بمانی.»
«سعی خواهم کرد شاید بتوانم شغل معلمی به دست آورم.»
«مثلاً تصور می کنی از این شغل چه قدر عایدت خواهد شد.»
«شاید سالیانه صد لیره و این مبلغ برای اعاشه من کافی است تا ببینم بعد چه می شود.»
«با این مبلغ چه طور زندگانی خواهی کرد ایزابل بچگی را کنار بگذار من هر سه ماه یکصد لیره برای تو در نظر می گیرم و اعتبار به تو می دهم که هرجا باشی این مبلغ مرتباً به تو برسد.»
« ایزابل متوجه بود که بحث با لرد بی فایده است به این جهت سر تسلیم و رضا فرود آورده دیگر چیزی نگفت لرد مشاهده کرد موضوع تصفیه و موافقت حاصل شد از جا برخاست مبلغی پول نقد به ایزابل داده گفت این را برای مخارج حرکت و مسافرت خودت نگاه دار و همان طور که گفتم به موجب این نوشته در هرجا باشی می توانی سه ماه یک بار صد لیره از بانک ها بگیری.»
این گفت دست ایزابل را به عنوان وداع در دست گرفت پیشانی او را بوسیده و از آن جا دور شد.
فصل سی و یکم
هر قدر روزگار بر ایزابل می گذشت اوضاع و احوال مزاجی او به طرف بهبودی می رفت و در اواخر تابستان همان سال که ملاقات وی با لرد ماونت سه وون صورت گرفت چون خود را سالم و مستعد حرکت دید در صدد عزیمت از ازژر نایل برآمد، خودش نمی دانست به کجا برود، هدف و منظوری در نظر نداشت به هیچ جا راه بردار نبود.
چون فکرش به جایی نرسید درصدد عزیمت به پاریس برآمد به این امید که در آنجا بتواند به تهیه یک اقامتگاه دائمی برای خود موفق شود و بدین جهت با راه آهن به سوی پاریس حرکت کرد، آن روز تا عصر قطار آهن سفیر زنان فضا را می شکافت و پیش می رفت در اول شب و هنگامی که پرده تاریکی به روی جهان کشیده شد قبل از رسیدن به آخرین ایستگاه قطار ناگهان از خط خارج گردید و این قضیه باعث مرگ عده ای و مجروح شدن عده دیگری گردید، اتفاقاً اتاقی که ایزابل با کودک با کودک و پرستار در آن به سر می بردند بیش از سایرین خرابی دیده و هم کودک و هم پرستار وی هر دو قبل از این که کسی به مدد آنها بشتابد بدرود زندگی گفتند.
ایزابل هنوز حیات داشت و نیروی دِماغش برجای بود. ولی جراحات وارده بر او به قدری زیاد بود که پزشکها و جراح ها از زندگانی وی به کلی مأیوس شدند. ضمن گفتگو و مشاوره چنین صلاح دیدند که ایزابل را از عمل جراحی معفاف بدارند زیرا می ترسیدند مباداد هنگام عمل بمیرد. ایزابل که استخوان پایش در هم شکسته و صورتش نیز به سختی مجروح شده بود. این زن علاقه ای به حیات و زندگانی نداشت ولی در عین حال منتظر نبود با این وضع اسف انگیز زندگانیش به پایان برسد. قدرت حرکت نداشت ولی مغزش به خوبی کار می کرد و گفتگوی پزشکها را کاملاً شنید و فهمید. طولی نکشید یکی از زنان پرستار به سوی تخت خواب او آمده و ظرف آبی جلوی دهان او گرفت. ایزابل با حرص و ولع زیاد آب را نوشید . زن پرستار تبسمی بر وی نموده گفت:
«اگر بتوانید از بچه من از کودک من...» بیچاره ایزابل نتوانست حرف خود را تمام کند فکرش متوجه عوالم دیگری شد و اشک از دیدگانش سراریز گردید. پرستار دست ایزابل را در دست گرفته با دست دیگر اشاره به آسمان کرده گفت:
romangram.com | @romangram_com