#سقوط_یک_فرشته__پارت_200
لرد ماونت سه وون تمام جزئیات آن شب را مطابق توضیحاتی که از کارلایل شنیده بود برای ایزابل شرح داد و چیزی را مبهم و نا دانسته نگذاشت. ایزابل چون این توضیحات را شنید و بر حقیقت امر واقف شد از شدت رنج و اندوه و پشیمانی صورتش ابتدا یکپارچه خون شد و سپس زردی مرگباری در آن نمودار گردید. چند لحظه به کلی ساکت بود. سپس آه سردی از نهاد برکشید و گفت:« در هر صورت گذشته است و آنچه گذشت دیگر بر نمی گردد تصدیق می کنم عملی احمقانه مرتکب شده و هم به خودم ظلم کرده ام. نتایج وخیم آن دامن گیر خودم شده و تا پایان عمر باید بسوزم و بسازم.»
«ایزابل، من برای منظور مهمتری به اینجا آمده ام می خواهم بدانم از این در کجا و به چه نحو زندگی خواهی کرد؟»
«خودم هم نمی دانم، به محض اینکه اندکی بهبودی حاصل کنم از اینجا خواهم رفت.»
«اینها همه گمان می کندد که من همسر او بوده ام حتی خدمتگزارهای من.»
«چه بهتر است از این، چند نفر خدمت گذار داری؟»
دو نفر به واسطه ضعف فوق العاده مجبور از نگاه داشتن این دونفر هستم ولی به محض اینکه بچه توانست سر پا بنشیند یکی از آنها را جواب خواهم کرد.»
«چه گفتی؟ بچه ای هم از فرانسیس داری؟»
لرد ماونت سه وون به هیچ وجه نمی توانست چنین گمانی بکند. از شنیدن این خبر به قدری متأالم و برافروخته شد که گویی ماری نیش زهر آگین خود را در قلب او فرو برده است. رنج درونی ایزابل نیز کمتر از او نبود لرد مانند اشخاص مست از جای برخاست مشت ها را گره کرده فریاد برآورده گفت:
«آه چه مصیبتی! هرگز گمان نمیکردم هیچ نمی دانستم چه وجود پست و بی غیرت بود. آه ایزابل ، ایزابل، تو به دست خود تیشه به ریشه هستی و زندگانی و آبروی خودت زدی.»
ایزابل مانند اشخاص درمانده دستها را در پیش چشم حایل کرده گفت:
«شما را به خدا به من رحم کنید به قدر کافی بدبخت و درمانده هستم پیش از این نمک بر جراحت قلبم نپاشید.»
این درخواست بر لرد بسی موثر واقع شد هیجان او فرو نشست، پیش رفته دست ایزابل را در دست گرفته نوازش کنان گفت:
«ایزابل ایزابل بسیار خوب حق داری تو هم آرام بشو دیگر از این مقوله گفتگو نمیکنیم بگو ببینم سالیانه چه قدر پول برای مخارج تو لازم است.»
romangram.com | @romangram_com