#سقوط_یک_فرشته__پارت_195

«از موقعی که جدا شده اید از او چه خبری بشما رسیده؟»

«هیچ، خبر ندارم. من اساسا از جریان زندگانی در خارج از چهار دیوار این خانه بی اطلاع میباشم. نمیدانم در دنیا چه میگذرد حتی با هیچکس هم مکاتبه نمیکنم و گمان ندارم که فرانسیس هم آنقدر وقیح باشد که باز هم بخواهد برای من کاغذی بنویسد.»

«در اینصورت نمیدانم آیا اطلاعی که میخواهم راجع باو بشما بدهم چه تاثیری در شما خواهد داشت.»

«بزرگترین مصیبت برای من آنست که بمن بگویند بار دیگر با او روبرو خواهم شد.»

«در اینصورت شاید بی میل نباشی بدانی فرانسیس چه میکند؟ اخیرا عروسی کرده است.»

«ایزابل بدون اینکه کوچکترین نگرانی از این بابت حاصل کند با لحن شفقت آمیزی گفت.»

«بیچاره زنی که مجبور است عمری را با چنین کسی بسر برد. خداوند او را صبر و تسلی اعطا کند.»

«میدانی با چه کسی ازدواج کرده است؟ با الیس شالونر.»

«چطور؟ چه گفتید؟ با الیس شالونر، یا بلانش شالونر؟»

«خیر. با الیس شالونر خواهر کوچک بلانش. از قراری که شیوع دارد بالاخره بلانش بیچاره را فریب داد. مدتها بود با این دختر بسر میبرد. مانند پروانه دور او میگردید، ولی ناگهان شنیدم که با خواهر کوچکتر عروسی کرده است. من خود از جزئیات موضوع اطلاعی ندارم و هیچ نمیدانستم اوضاع و احوال آنها بر چه منوال است تا اینکه یک روز به کلوپ رفته بودم و آنجا اعلان ازدواج او را با الیس شنیدم. صبح روز بعد قبل از هر کس به کلیسائی رفتم که میبایست عقد آنها در آنجا واقع شود.»

ایزابل با بر آشفتگی و هیجان محسوسی بمیان حرف او دویده گفت:

«البته آنجا درصدد بر نیامدید که از ازدواج او جلوگیری کنید. مانع انجام کار او که نشدید.»

«البته که جلوگیری نکردم چطور میتوانستم دخالت کنم، با کدام مجوز قانونی میتوانستم از ازدواج او جلوگیری کنم؟ منظور من از رفتن بآنجا این بود که بدانم چه بلائی بسر شما آورده است. بپرسم شما در کجا هستید، چه میکنید، او هم آدرس شما را بمن داد ولی اظهار کرد که از ماه دسامبر ببعد از شما بی اطلاع است.»


romangram.com | @romangram_com