#سقوط_یک_فرشته__پارت_194

«جناب اجل،در این ناحیه دو مهمانخانه خیلی شهرت دارد که هر دو وضع کاملاً آبرومندی دارد،تا جناب اجل کدام یک را انتخاب فرمایند،جناب اجل نام این دو مهمانخانه را پرسید یکی از آن دو را انتخا کرد از راهنما تقاضا کرد وی را به انجا بود چو به آنجا رسید پس از کمی استراحت سراغ عمارت معروف به ژرنت را گرفت و خود تنها بدون راهنما به آنجا روان شد و چون به آن عمارت رسید محل سکونت خانم ایزابل را جویا شد خانم ایزابل با همان اوضاع و احوال سابق در آن جا به سر می برد هنوز قوایش به جا نیامده و از بیماری پیشین بهبودی نیافته بود اگر کسی در این هنگام به اطاق وی وارد می شد کوچکترین تفاوتی با چهار ماه پیش نمیدید بخاری مثل همیشه میسوخت ایزابل در کنارآتش قرار داشت و با وجود این برخود می لرزید نظم و ترتیب اصاق به همان حال سابق باقی و حتی جای گهواره کودک نیز تغییری پیدا نکرده بود همان احساسات دردناک همان افکار تیره،همان یاس و ناامیدی ایزابل را رنج می داد و امروز نیز مانند روزهای گذشته بر سیاهی بخت و طالع خود می اندیشید در این هنگام خدمتکار او وارد شده و گفت سرکار علیه یک نفر آقای انگلیسی می خواهد شما را ببیند الساعه در اطاق انتظار است.

این خبر تأثیر صاعقه را در ایزابل کرد هیچ انتظار نداشت در این گوشه دور افتاده هیچ موجودی بشری یافت شود که برحال او رحمت آورده به سروقت او بیاید.تنها یک راه حل به نظر وی رسید ممکن بود که فرانسیس له ویزون باردیگر یه سروقت او آمده باشد.به این جهت از سوسان پرسید:«راست بگو ببینم این شخص که می گوئی فرانسیس له ویزون نیست؟»

«خیر سرکار علیه کوچکترین شباهتی به او ندارد.شخصی است بلند قامت.آقا منش با قیافه خیلی متین و آراسته،بلند قامت و با قیافه ای متین!آراستهًخون در عروق بیچاره ایزابل منجمد شد.صدای ضربان قلب وی چند قدمی به گوش می رسید.آیا چنین چیزی ممکن است؟آیا خود اوست که اینک به یوس وی آمده دست به طرف او دراز کرده و با همان روح جوانمردی و همت بلند خود می خواهد از این منجلاب نجاتش دهد؟نجات برای کسی که روحاً و جسماً آلوده شده و لیاقت بازگشت در اجتماع بشری از او صلب گردید چگونه ممکن است؟در وهله اول به نظرش رسید که از این مکان فرار کند از پیشگاه این شخص بگریزد خود را پنهان کند و روی او را نبیند.بیچاره انسان که چگونه در بهبوحه ناامیدی و سیاهکاری خود را با خیالات واهی دلخوش و سرگرم می کند و در

413-422



عین درماندگی باوهام توسل میجوید.

شدت هیجان ایزابل بقدری بود که بکلی دست و پای خود را گم کرد و چون دید از مواجهه با این شخص که او را کارلایل می پنداشت ناگزیر است درصدد بر آمد که بهر نحو شده بسوی او برود و با او روبرو شود ولی سوران جلو او دویده گفت:

«مگر خدای نخواسته دیوانه شده اید اگر با اینحال ضعف و ناتوانی بخواهید از اطاق خارج شوید بکلی مریض و بستری خواهید شد. بهتر اینست شما همین جا تشریف داشته باشید. من میروم او را باینجا هدایت میکنم. عرض کردم مرد بسیار متین و موقری است جوان هم نیست که زیاد از او ملاحظه داشته باشید. اقلا پنجاه ساله است. موهایش مخلوطی است از خاکستری و سفید با اینحال بنظر من مانعی برای ورود او باطاق شما نمیباشد.»

توضیحات سوران خیال ایزابل را از ناحیه کارلایل راحت کرد و فهمید کسی که بسر وقت او آمده شوهر دیرین او نیست و آنگاه بر سفاهت و خیالات واهی و باطل خود خندید. خواهی نخواهی باین شخص ناشناس اجازه ورود داد. هنوز لحظه ای نگذشته بود که سر و کله لرد ماونت سه ورن از در پیدا شد. دیدن او چنان تاثیری در ایزابل نمود که آرزو میکرد زمین در آن لحظه در باز کند و او را فرو برد. بی اختیار هر دو دست را حایل صورت قرار داد و سراپایش بلرزه در آمد ابتدا کلمه ای چند بین آنها رد و بدل شد. ایزابل که ابتدا گمان میکرد لرد ماونت سه ورن برای بازخواست از او آمده چون مهر و لطف او را مشاهده کرد اندکی امیدوار شده و هیجان اولیه اش کمی فرو نشست ولی مانند اول از قیافه پژمرده اش آثار شرم و خجالت هویدا بود. با صدائی لرزان از لرد پرسید:

«شما چگونه فهمیدید که من در اینجا هستم؟ آدرس مرا از کجا بلد شدید؟»

«من بخانه فرانسیس له ویزون رفتم و مصرا آدرس شما را از او جویا شدم از بعضی آثار و علائم فهمیدم که شما دو نفر از هم جدا شدید و باینجهت رفتم و سراغ شما را از او گرفتم.»

ایزابل با همان حجب و حیائی که طبیعی او بود سر بلند کرده گفت:

«آقای لرد، من مستحق سرزنش و ملامت هستم. خودم اینرا میدانم ولی در عین حال از شما تقاضا میکنم که بیش از آنچه سزاوارم مرا پست و حقیر نشمارید. بلی همانطور که حدس زدید در ماه دسامبر گذشته باینجا آمد و ما از هم جدا شدیم.»


romangram.com | @romangram_com